تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه

اتفاق های روزانه

سلام به همهی اونایی که هنوز این وبلاگو میخونن.واقعا نمیدونم و نمیتونم بعد این همه مدت چی باید بنویسم و چی میتونم بنویسم .فقط همین شعرو مینویسم.

ای دل ساده بکش درد که حقت این است

از زمانه بشو دلسرد که حقت این است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی حالا

همچو پاییز بشو زرد که حقت این است

دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت این است

آنچه بر عاشق دلخشته روا دانستی

فلک آخر سرت آورد که حقت این است

پ.ن:ما همه مون خوبیم و شاید گاهی اینجا باشم .امیدوارم این یکی دیگه الکی الکی ف ی ل ت ر نشه.دلم برای همه تون تنگ شده خیلی هم تنگ شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:47  توسط ملودی  | 

سلااااام .یه سلااام خیلی بلند بالا همراه با ارزوی شادی و موفقیت و سلامتی به همه ی دوست جونایی که دوستشون دارم و دوستم دارن و یه دنیا منو شرمنده ی محبتاشون میکنن .یه سلام بلند بالا هم به همهی اونایی که دوستم ندارن یه سلام معمولی هم به همه ی اونایی که میخوان سر به تنم نباشه و گرچه یه خورده دیر شده ولی سال نو هم به همه مبارک.امیدوارم این سال یکی از بهترین و شاد ترین و موفقیت امیزترین سالها باشه برای همه تون

امروز هر کاری کردم دیدم نمیتونم بنویسم .بلهههه سالگرد ازدواجمون مبارک.البته میدونم یه روز دیرتر دارم مینویسم و اونم برمیگرده به تنبلی بیش از حد من تو رسیدگی به این وبلاگ جونم که یه روزایی یار هر روزم بود.یه سال دیگه هم گذشت و این دفعه یه سال که همش سه تایی بودیم و  برای خودمون خانواده شدیم.خدایا شکرت هزاران بار به خاطر همه چی اول از همه به خاطر شوشو و بعدشم ازدوان گوگولی فرشته کوشولو.علی گلم اینجا هم بهت سالگرد ازدواجمونو تبریک میگم .یه عالمه ممنونتم به خاطر همه ی مهربونیات به خاطر همه ی همراهیات به خاطر همه ی خوبیهات به خاطر همه ی زحمتات به خاطر .....همه چیزای خوبی که تو این سالها بهم دادی.

زندگی مشترک برای جفتمون دورانی بود پر از خاطرات دوست داشتنی خاطرات عبرت آموز خاطراتی که فراموششون کردیم و خاطراتی که برامون درسهای بزرگ شدن.پر از عشق پر از دوست داشتن پر از دلگیری های  کوچیک و بزرگ که همهشون برامون تبدیل به درسهای بزرگ زندگی شد پر از خوبی ها و بدیهای اطرافمون که با هم حسشون کردیم و با هم از کنارشون گذشتیم و گاهی گرفتارشون شدیم.

همه مون خوب خوبیم خدا رو شکر و به روزمره گیهای زندگیمون میرسیم.نمیدونم چرا جس میکنم یه جورایی بزرگ شدم .البته این هنوزم دلیل نمیشه که با اسباب بازی خوشگل و گوگولی زندگیمون کل خونه رو نترکونما ولی بازم حس میکنم یه جایی تو فکرم و قلبم بزرگتر شدم.این تغییرو دوست دارم و برام خیلی خوشاینده و عجیبه غیر از خودم و شوشو که همیشه گوشش پر از حرفای منه هیچکی به این نتیجه نرسیده تازه شوشو رو هم بعد از چندین بار سخنرانی گوش پر کن تونستم راضی کنم که بوزورگ شدمبه قول شوشو زبونت که معلومه بزرگتر شده.میدونم الان تودلتون میگین ملودی غیر از بزرگ شدن یه جورایی مخت تاب داشت الان دیگه بد جور تاب برداشته

یاد روزایی افتادم که تا اومدم وبلاگ نویسی کنم زووووود این وبلاگ بختمو باز کرد  و ازدواج کردم.یاد دوستای قدیمی که بیشترشون نیستن یاد روزهای قدیمی .دلم تنگ شده خیلی هم تنگ شده برای همه شون یا بهتر بگم  برای همه مون

همین جا برای همه ی دوستای خوبم که همیشه به یادشون و به یادتون هستم بهترین آرزوها رو میکنم و برای شادی و سلامتی همه از ته دل دعا میکنم.

از این حرفا که بگذریم باید بگم دیشب و دیروز برای من و شوشو یکی از بهترین سالگردا بود از اول صبح که کلی به بالشم سفارش کرده بودم منو زودتر از شوشو بیدار کنه ها ولی نیمیدونم چرا نکرد بالش بد.وقتی چشمامو باز کردم قبلش بیدار بودم چون دو تا لپام تو دستای شوشو بود که گفت بیدار شو خوابالو سالگرد عروسیمون مبارک من برنده شدم .منم رمانتیک ترین ملودی دنیا دلم میخواست هر چی  عشق و علاقه تو قلبمه همه رو بریزم بیرونخلاصه که اردوان گوگولی نذاشت زیاد اتشفشان عشق من فوران کنه هنوز کوه اتشفشان عشقمون منفجر نشده دیدیم گوگول خان از تو اتاقش صدا میزنه.اییی جوووون قربون صداش برم قلنبه ی شیطون گوگولی که همیشه تا بیدار میشه اول بابا علیشو صدا میکنه حتی اگه شوشو خونه نباشه.مامان الهی قربون دل کوشولوی دوست داشتنی بابا پرستت بره اعتراف میکنم همیشه به شوشو حسودیم شده من اعتراضضضضض دارم

بعدش شوشو رفت سر کار ومن موندم و یه عالمه کار.شبم اردوان گوگولی رو تر وتمیز و خوش اخلاق تحویل مامان جون جان دادم تا با شوشو یه سالگرد رمانتیک دوتایی داشته باشیم.البته من بیشتر به فکر صاحب رستوران بودم که اردوان اونجا رو به هم نریزه اینور اونور ندوه قاشق چنگالو به هم نکوبه میزو تبدیل به .....نخیرم دیگه همه ی هنرای پسر گوگولومو نیمیگم یه موقع بچه هاتون یاد میگیرناصلا من به فکر نبودم با شوشو مثل دوران قبل لاو بترکونیم تهنا باشیم رستوران بریم گردش بریما فقطططط فکر مردم بودم که اردوانو نبردمدماغ دراز هم نیستم

خلاصه که سالگرد رمانتیک گرفتیم سر شام صندلیهامونو کنار هم گذاشتیم به هم کادو دادیم دستای همدیگه رو گرفتیم و تو چشمای هم نگاه کردیم . بعد از دادن کادوها و تبادل سرمو رو شونه ی شوشو گذاشتم و حلقه ی حمایتگر دستاشو حس کردم هر چند کوتاه بود ولی وقتی سر برداشتم و ددوباره به هم نگاه کردیم حس کردم هیچی عوض نشده و ما همون ملودی و علی روز اولیم اینبار عاشقتر و رمانتیک تر و با شناختی بیشتر و بیشتر جالا دیگه به من مربوط نیست که میز دو تا میز اینور اونور کاری نداشتن جز پاییدن ما.وا؟تا حالا انگار ندیده بودن یه مامان بابا بیان تو رستوران سالگرد رمانتیک بگیرنخوب شد شوشو تا تموم شدن شام چند بار یه جوری نگاشون کرد که متوجه بشن نباید زیاد تو بحر ما برن وگرنه فکر کنم میومدن سر میز ما باهامون مصاحبه هم میکردن از نزدیک رو کارامون نظارت میکردن

شبشم برای نگرفتن وجدان در هنگام خیابون گردی برای گوگول تپلوی خوردنمیمون کلی خوراکیای خوشمزه باب میلش و یه توپ رنگی خوشگل خریدیم ولی دیر رسیدیم چون مامان هنوز نرسیده زنگ زد که اردوان خوابیده منم با وجدان درد شدیییدی به مامان گفتم میشه صبح بیام ببرمش؟مامانم هم گفت نکنه واقعا فکر کردی امشب عروسیته منم خنده ام گرفت ولی از رو نرفتم که گفتم یعنی بیام ببرمش که مامان جون جان به این نتیجه رسید که مثل اینکه واقعا عروسیمه گفت نه ولی اگه بیدار شد گریه کرد نخوابید زنگ میزنم باید بیای .منم گفتم چششششم جتما زنگ بزن مرسی مامان خوب و خوشگل و گلم .شوشو هم از اون نگاهای زیر عینکی شیطنت بار تحویلم داد گفت ای پاچه خار .منم گفتم باور کن مامان خودش به این نتیجه رسید امشب عروسیمونه باور نمیکنی؟بلهههه دیگههه شوشو کاملا باور کرد که زن عمو جونش خودش تنهایی به این نتیجه رسیدهولی صبح زود مثل یه مادر فداکار رفتم گوگولی رو که  خواب ناز بود بغل کردم بهش می می دادم عوضش کردم کلی گردنشو بو کردم چلوندم حسابی بیدارش کردم اوردمش صاف گذاشتم رو سینه ی بابا علی که داشته باشین من چه جوری یواشکی رفته بودم که بیدار نشده بود  و با نشوندن اردوان تازه بیدار شد خدایا شکرت هزار بار شکرت نمیدونین وقتی بازی کردن این دو تا مرد گنده و کوچولوی زندگیمو میبینم چقدر از ته دل خدا رو شکر میکنم و چقدر ارزو میکنم خدا هردوتاشونو سالم و شاد و موفق نگه داره

الانم دیگه باید حاضر بشم بریم ناهار خونه ی عمو جان اینا.شماها هم از دست پر حرفی های من راحت میشین.هنوز تو شش و بش نوشتن دوباره و ننوشتنم ولی چتما به همه تون سر میزنم.دوستتون دارم و از محبتاتون از صمیم قلب ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:34  توسط ملودی  | 

سلااااام به همه .یه سلام به گرمی شومینه یا بخاری گاز سوز دو آتیشه که ما به خاطر اردوان گوگولی نداریممیدونم میدونم باز رفتم گم و گور شدم ولی میگم چرا.این پست باید سوم دی نوشته میشد روز تولد بهترین هدیه ی دنیا پسر گوگولی نازمون ولی الان میگم.

تنها چیزی که میتونم بعد از یه سال با اردوان بودن بگم اینه که خدایا هزاران هزار بار شکرت که بهترین نعمت و هدیه ی خودتو به من  و شوشو دادی و به ما این لطفو داشتی که بهمون اجازه بدی لایق بهترین نعمتت بشیم.

اردوان گل و گوگولی تپلی دوست داشتنی من و بابا تولدت مبارک .بهترین و دوست داشتنی ترین موجود دنیا هستی برای من و بابا علی .هر دو تامون بد جور دیوونه و عاشقتیم و تو پاره ی وجودمونو عاشقانه میپرستیم.از خدا میخواییم تو رو همیشه سالم و موفق و شاد و سلامت داشته باشه .اصلا روز تولد اردوان باورم نمیشد یه سال گذشت.انگار همین دیروز بود که برای اولین بار با دستام حسش کردم و دیدمش و صداشو شنیدم و برای اولین بار با اون دهن کوچولوش می می خورد و بعدش که  از دیدنش سیر نمیشدم.باورم نمیشد یه سال با همه ی بدیها و خوبیهاش گذشت.باید اعتراف کنم یکی از بهترین و شیرین ترین سالهای من و شوشو بود که یه فرشته کوچولو به جمع دو نفره مون اضافه شد و امیدوارم این سالها همین طور ادامه داشته باشه

این که اولین تولد اردوان بود ولی براش تولد نگرفتیم به خاطر این که دلمون نمیومد هنوز سالگرد بابا بزرگ نشده جشنی تو خانواده گرفته بشه.فقط کیک خریدیم و رفتیم اتلیه و شب هم مامان بابا ها و مادر بزرگا و پدر جون و اقا سعید و خاله مارال و ضحی دخمل خاله گوگولی یه وجبی  و ناصر و عمه آرزو و نیلو جیگر دختر عمه ی ناز و ماه و جیگر و عمو و دایی و خاله کوچیکه ی جیگر اومدن خونه مون دیگه کادو بارون شد اردوان و کلی شیطونی کرد و هر اتیشی دلش خواست با همکاری استاد بزرگ عمو احسان و بقیه ی ادم خورا سوزوند قربونش برم من کلی ذوق کرد.حالا خوبه کسی نبودا بقیه ی قبیله هم که زنگ زدن و هر وقت دیدنمون کلی با کادوهای خوشگلشون ما رو شرمنده کردن

این پست هم که باید خیلی قبل ترا نوشته میشد ولی به علت تنبلی و این که هر دفعه یه خورده شو مینوشتم همین جور مونده بود که الان کپی میکنم اینجا .فقط بدونین که الان دیگه اردوان گوگولی اونی که تو این پست بوده نیست و کلی پیشرفت کرده که تو پستای بعد مینویسم

من و دو تا پسرا

 سلااام به همه.بدون روده درازی اولیه که همون مقدمه باشه برم سر روده درازی اصلی.ما تو خونه مون دو تا پسر داریم یکی پسر کوچیکه که همون اردوان گوگولی جیگر طلا نازدونه ست یکی دیگه هم شوشو تاج سر من یکی یدونه آقای خونه .پاچه خار م خودتی و نفر سومم خودمم دیگهههه حالا ما سه تا هم جریاناتی داریم که........

پسر کوچیکه که پنج دقیقه بیشتر نمیتونه کلاه رو کله ی خوشگلش تحمل کنه و در میاره.پسر بزرگه (در حالی که کلاهو دوباره سرش میکنه ):پسر خوشگلم کلاهتو برندار هوا سرده.پسر کوچیکه در حالی که گوگولانه نگاش میکنه دوباره دستش میره طرف کلاهه در میاره میندازه.پسر بزرگه دوباره در حال کلاه سر گذاشتن:اردوان  باید این کلاه سرت باشه  هوا سرده این لباس بیرونه. پسر کوچیکه دوباره در حال در اوردن. اینبار پسر بزرگه دست پسر کوچیکه رو هنوز به کلاه نرسیده میگیره میگه پسر خوشگلم نکن. پسر کوچیکه در حالی که کاملااااا مفهوم همه ی جملات باباشو فهمیده با اون یکی دستش نصف کلاهو جابجا میکنه. پسر بزرگه باز در حال جابجا کردن:تو که پدر منو در اوردی سرده بذار این کلاه سرت باشه  اردوان اونجا رو نگاه کن ببین چه نی نی خوشگلی ... و حواسشو پرت میکنه یه جوری هم  بغلش میکنه که روی اردوان به طرف بیرون باشه یه دستشم دور دستای اردوان حلقه میکنه و به چپ وراست  تکونش میده و میخونه تاب تاب عباسی چه پسر لجبازی و پسر کوچیکه در حال تکون دادن پاهاش برای خلاص کردن دستاش و تغییر موقعیت .خلاصه که معلوم نیست چطوری باید به یه فینگیلی شیطون فهموند بچهههههه کلاتو برندار هوا سردههههه

پسر کوچیکه از وقتی مروارید تو دهنش داشت فکر میکرد اینا برای گاز گرفتنه.موش کوشولوی ما در حال امتحان کردن دندونای تیزش بود قربون دندوناش برم الهی .حالا گاز گرفتن دست و لپ و رومیزی و اسباب بازی و قاشق و ......بماند.موقع می می خوردن هم دندوناشو امتحان میکرد.پسر بزرگه توصیه کرد هر وقت اینکارو کرد می می شو قطع کن تا بفهمه کار بدیه منم دل نداشتم. تا جایی که امکان داشت تحمل میکردم یا با اخ و اوخ و اردوان نکن متوجه هش میکردم مگه این که خیلی امتحانش جدی بود.یه شب که پسر کوچیکه در حال می می خوردن بود من:آآآآآخخخخخخ پسر بزرگه:چی شد گاز گرفت؟اردوان خیلی کار بدی کردی مامانو گاز گرفتی. پسر کوچیکه باز چشمای جیگرشو یه دوری چرخوند باباشو نگاه کرد دوباره مشغول می می خوری شد باز دوباره سر شوخیش باز شد این دفعه من برای این که قابل تحمل بود صدام در نیومد فقط چشمامو بستم یه نفس بلند کشیدم پسر بزگه ولی فهمید پسر کوچیکه رو از می می خوردن محروم کرد بغل کرد گفت اردوان هر وقت گاز بگیری نمیتونی می می بخوری .پسر کوچیکه هم که هر چی میخوای ازم بگیر می مییییی رو ازم نگییییر لب ورچید بیاد دوباره بخوره که پسر بزرگه با اشاره به  مروارید کوشولوهاش :نه گاز گرفتی نمیشه. پسر کوچیکه  بغض کرده و دلخور .من:علی دلم کباب شد عیب نداره فهمید دیگه. پسر بزرگه در حالی که پسر کوچیکه به بغل وایستاد:تو تربیت بچه با من هماهنگ باش دلسوزی بیجا نکن.بیخود میکنه گاز میگیره بچه پررو مگه مال اینه؟  من:نههههه صاحاب دارههههه........پسر بزرگه:  فکر کرده هر کاری دلش میخواد میتونه  بکنه......  پسر کوچیکه هم در حال بهانه گیری.این یکی روش تربیتی دیگه جواب داد بس که پسر بزرگه در این مورد بارها جدیت به خرج داد الان دیگه پسر کوچیکه دندونای خوشگلشو جای دیگه امتحان میکنه

پسر کوچیکه که یاد گرفته بود تند تند میگفت ب ب  (به فتح ب) .البته الانم میگه انقدرم خوشگل میگه انگار سوالی میگه ب ب؟.منم حسوووود یه شب گیر داده بودم که نگو ب ب بگو ما ما ن باز دوباره پسر کوچیکه یه نگاه گوگول تحویلم میداد میگفت ب ب   پسر بزرگه:انقدر حسودی نکن من:اردوان شیرمو حلالت نمیکنما بگووو مامان پسر کوچیکه هم میگفت ب ب  من:همینه دیگه قبیله ی مرد سالاره تا وقتی ازدواج نکرده بودم بابا حمید سالار بود بعدش جنابعالی سالاری حالا هم این نیم وجبی اول میگه ب ب لابد دو روز دیگه پسر سالاری هم میشه اخه من کی سالار باشممممم؟ پسر بزرگه:تو نمیتونی سالار باشی فقط میتونی مثلا سهیلا بشی من: اصلا  میرم عمل میکنم پسر بشم اسم خودمو میذارم سالار  پسر بزرگه:اه اه تو پسر بشی؟ اصلا این فکرو نکن یه پسر ریغو میشی من:مثلا تو خودت دختر بشی چی میشی با این هیکل گنده هیچکی نگاتم نمیکنه خوبه دیگه حرف دلتو زدی حالا دیگه من ریغو ام باشه باشه پسر بزرگه:گفتم پسر بشی ریغو میشی الان که نیستی  قربونت برم بیا قهر نکن من:نخیییر تا اردوان نگه مامان من با تو قهرم پسر بزرگه:اردوان بگو مامان. پسر کوچیکه : ب ب  پسر بزرگه:اردوان الان مامانت با من بیشتر قهر میکنه ها یه مامان بگو  پسر کوچیکه در حال کوبیدن عروسکش رو میز  ب ب .پسر بزرگه اصلا این کلمه ی بد ب ب رو از کجا یاد گرفتی ؟پسر کوچیکه انگار نه انگار مورد خطابه باز عروسکشو میکوبید رو میز بیچاره و هی میگفت ب ب .منم از اون شب دیدم اینجوری نمیشه استین و پاچه ی شلوارو بالا زدم هی رو اردوان کار کردم هی گفتم مامان که بالاخره گفت م م(بازم به فتح م)جووووووون نمیدونین چه کیفی داشت انگار تو اسمونا بودم ذوقی کرده بودم که خدا میدونه انقدر گرفتم چلوندم خوردمش که فکر کنم بچه فهمید من رسما خل شدم.ولی خودمونیما ب ب رو خوشگلتر میگه با اون چشمای گوگولش نگاه میکنه به باباش و یه ب ب سوالی میگه که دیوونه کننده ست.حالا خاله مارال مدعی همیشگی وقتی بهش خبر دادم اردوان میگه م م برگشته میگه قلبونش بره خاله الهی ملودی خاله هم یادش بده؟ من:بلههههههه یعنی این بچه چطوری باید کلمه ی خ رو تلفظ کنه؟؟؟؟؟ خاله ی طلبکار:من اینا رو نمیدونم فقط وای به حالت اگه قبل از خاله بگه عمه و دایی وعمو .حسابتو میرسم.مارال هم بگه قبوله من:

پسر کوچیکه با اون انگشتای فضول وکنجکاوش که دیوونه شونم در حال برسی تفحص کردن سیستم صوتی.قربونش برم انگشتشو به هر دگمه ای میزد ذوق زده هم شده بود پسر بزرگه:اردوان نکن این که اسباب بازی نیست .پسر کوچیکه در حالی که کاملااا متوجه شده بود  باز مشغول کار قبلی پسر بزرگه در حالی که سعی کرد یه خورده با جابجا کردن گوگولی از مورد دورش کنه پسرم خراب بشه دیگه نمیتونی نانای کنی ها نکن .پسر کوچیکه ایندفعه خوب متوجه شد چون قبلا دگمه هاشو دستکاری میکرد ایندفعه رفت جلوترشروع کرد به کوبیدن روش. پسر بزرگه رفت از برق کشید تا رقص نورش خاموش بشه دست برداره .پسر کوچیکه هم مثل این که فهمید یه خورده نگاه کرد هی انگولک کرد دید نه بابا بعد باز یه نگاه گوگولی به باباش کرد پسر بزرگه :حرف گوش نکردی از برق کشیدم بهتر نبود از اول دست نمیزدی ؟پسر کوچیکه اینجارو دیگه کاملا دریافت نکته ی تربیتی که نباید بچه رو گول زد و دروغ گفت هم فهمید چون بیشتر دست زد بیشتر کوبید روش. پسر بزرگه :اگه دست نزنی روشنش میکنم بیا بریم اونور بعد وقتی اردوان به بغل رفتن رو مبل نشستن پسر بزرگه:ملودی روشنش میکنی اردوان ببینه قول میده دیگه دست نزنه .منم  رفتم به برق زدم  صدای نانایشو در اوردم .پسر کوچیکه کاملا فهمید که باید از این وسیله درست استفاده کرد چون دس دسی کرد حسابی نانای هم کرد قربون نانای کردنش برم رقاص کوشولوو ولیییی تا پسر بزرگه گذاشتش زمین چهار دست و پا سه سوته خودشو به مورد فضولی رسوند دوباره روز از نو روزی از نو.همین جریاناتو شماها داشته باشین با تی وی مانیتور کیبورد و کیس بیچاره ی تو سری بخور و ماشین لباسشویی و هر انچه در دسترش پسر کوچیکه باشدددددد.تازه پسر کوچیکه بسیار غلاقه منده ببینه ته هر سیمی به کجا میرسه برای همین سیمو میکشه دنبال میکنه.حالا داشته باشین که باید با این مشکل چیکار کرد.ما که کلیه ی وسایل در ارتفاع سیم دارمون قطع و سیم انها بسته میباشد مگر در موقع استفاده .همین امر در مورد خونه ی مامان جان قربونش برم هم صدق میکنه.

پسر بزرگه سخخخختتتت مشغول مطالعه. پسر کوچیکه رفت خودشو بغلش جا کرد قربون جا کردنش برم. پسر بزرگه کتابو جابجا کرد و بازم  مشغول مطالعه که پسر کوچیکه اولین قدم حمله رو برداشت و به کتاب کوبید پسر بزرگه:نکن پسرم دارم میخونم. پسر کوچیکه علاقه مند به مطالب نوشته شده خم شده روی کتاب بازی با صفحات پسر بزرگه :اردوان این کتابه باید خوندش اسباب بازی که نیست .مامان ملودییی کتاب اردوانو براش میاری؟من کتاب پلاستیکی گوگولی ها رو اوردم یکیشو دادم دست پسر کوچیکه پسر بزرگه بازش کردگفت آفرین پسرم تو هم کتاب خودتو بخون .پسر کوچیکه بعد از مقداری بازی کردن و گاز و لیس زدن کتابش به این نتیجه رسید که عینک سواد میاره عینک پسربزرگه رو کشید. پسر بزرگه:نکن اردوان من بدون عینک نمیتونم بخونم. پسر کوچیکه عینکو زد به کتابش شاید عینکه بتونه بخونه براش توضیح بده  پسر یزرگه:ای بابا اومدیم دو تا صفحه مطالعه کنیما نکن اردوان  عینک خراب میشه من  گرفتار میشم .... و همچنان جریاناتشون سر مطالعه و من که داشتم روم به دیوار چشم اشپزخونه رو کور میکردم غذا درست میکردم و شاهد مطالعات دو تا پسرا بودم و گفتم:هی روزگار این همون علی بود موقع مطالعه مگس هم نباید پر میزد.پسر بزرگه:جانا سخن از زبان ما میگویی

پسر کوچیکه چهار دست و پا در حال فرار کردن پسر بزرگه هم خم شده بود دنبالش میکرد که بدو ببینم الان میام میگیرمت آقا موشه .آقا موشه هم قربونش برم من ذوقی کرده بود. هر از گاهی برمیگشت مینشست باباشو نگاه میکرد با ذوق و خنده دست میزد دوباره بدو بدو میرفت.قربون اون هیکل قنبلی گرد و غلطونش برم عاشق وقتاییم که چهار دست و پا فرار میکنه.من نشسته بودم رو زمین یه پامو بردم بالا گفتم بدو اردوان از زیر پل رد شو پسر کوچیکه هم زود از زیرش رد شد قربون اون رد شدنش از روی اون یکی پا که رو زمین بود برم من .نوبت پسر بزرگه شد پامو اوردم پایین .پسر بزرگه چطور شد پل اومد پایین؟ من:گیرم پل بالا بود تو وایستاده ماشالا با این قد و قواره میتونی از زیرش رد بشی؟ پسر بزرگه:معلومه میتونم سینه خیز میرم من در حالی که پلو بردم بالا گفتم بیا ببینم.تا پسر بزرگه بیاد رد بشه نییمیییدونم چطور شد که پل اومد پایین صاف رو پشت پسر بزرگه و بین قسمت رو و زیر پل گیر کرد.من:اوا نمیدونم چرا سیستم اتوماتیکش خراب شده کار نمیکنه. اردوان بابا زیر پل گیر کرد بدو فرار کن پسر بزرگه :خراب شده؟درستش میکنم..... و تمام اون مدتی که پسر بزرگه مشغول درست کردن سیستم اتوماتیک پل بود پسر کوچیکه خیلی براش مهم بود ببینه پل درست شد یا نه چون به هیچ جاش حساب نکرد بازی رو هم دنبال نکرد رفته بود تو اتاق خودش مشغول بود هر چی هم به پسر بزرگه گفتم بره ببینه پسر کوچیکه چی شد گفت تو اتاق که چیز خطرناکی نیست سرش گرمه فعلا تنظیم سیستم این پل واجب تره

 تو مغازه به همراهی عمه ارزو در حال خرید .پسر کوچیکه اصلا زیر بار نمیرفت که لباس گوگولی یه وجبی ها رو تنش کنیم ببینیم چه شکلی میشه.پسر بزرگه:اردوان ببین چه خوشگله بذار تنت کنم .پسر کوچیکه هم در حالی که رو پیشخون نشونده بودیمش و فکر کرده بودیم خونه ی خاله مونه شروع کرد خودشو پیچ و تاب دادن ودور کردن لباسه.پسر بزرگه در حالی که یقه ی لباسه رو گرفته بود جلوی چشماش :دالی اردوان سرتو بیار پسر کوچیکه هم با دستش بلوزه رو میزد کنار.آرزو:علی بذار پشتش انذازه کن .پسر کوجیکه بازم عصبانی و اخم و غر هی دستای گوگولیشو  میبرد پشتش خودشو میپیچوند به اعتر اض میگفت ا (الف باکسره) بلوزه رو میزد و برای فرار شروع کرد چهار دست پا رو پیشخون فرار کردن و از رو لباسایی که من و آرزو داشتیم میدیدیم رد شد ما دو تا هم خنده مون گرفته بود من در حالی که ذوق هم کرده بودم گفتم:قربون پسر شیطونم برم الهییییی بدو نگیرتت. پسر بزرگه در حالی که گرفت بغلش کرد:اردوان میفتی  به جای این که بگیریش تشویقشم میکنی؟ من:بچه م سوپر منه فداش بشم پسر بزرگه:بله مثل مامان زلزله ی لجبازش من:جان؟؟؟؟ آرزو:به تو گفت زود جوابشو بده من:چی بگم مثلا؟ آرزو:بگو زلزله ی لجباز خودتی خواهر مادرتن جد و آبادتن من:زلزله ی لجباز خواهرته آرزو:خودشو مادرشو جد ابادش چی شدن؟ من:فاکتور گرفتم آرزو :واقعا لیاقت نداری آدم جواب دادن یادت بده شوهر ذلیل پسر بزرگه:بسه دیگه همینوبگیر پوشیدن نمیخواد انذازه شه من:پس شلوار چی؟ پسر بزرگه:بلوزشو نذاشت انذازه بگیرم اونوقت تو میخوای شلوار پاش کنی؟ آرزو:وایستونش قدشواندازه بگیر  حالا همیشه پسر کوچیکه موقع خرید اروم بودا اونروز نمیدونم چرا فراری بود.پسر بزرگه در حالی که وایستوندش رو پیشخون:افرین اردوان بذار مامان شلوارو اندازه کنه پسر کوچیکه هم هی خوشو سنگین میکرد بشینه .پسر بزرگه بغلش کرد عمودی نگه ش داشت  به این خیال که پسر کوچیکه مثل خط کش صاااف و خبر دار وا میسته .پسر کوچیکه هم هی پاهاشو جلو عقب تکون مینداخت در اصل میشه  گفت جفتک مینداخت.فروشنده هم که تا حالا مبهوت حرکات و صحبتهای ادیبانه ی ما بود گفت.خانوم همون بهش میخوره ببرین اگه نشد تا بیست و چهار ساعت عوض میکنیم. آرزو:خوب اینو از اول میگفتین بچه انقدر اذیت نشه بیا بغلم عمه قربونش مامان بابا ی بد اردوانو اذیت میکنن یه لباس بلد نیستن اندازه کنن. پسر بزرگه در حالی که میرفت طرف صندوق:خواهر شوهر به تو تیکه انداخت تا من حساب میکنم جوابشو بده پسر کوچیکه هم خیالش راحتتتت بغل عمه هی دست دسی میکرد یه صداهای دلبرانه ای هم از خودش در میاورد که نگوووو .من:استاد بگو چی باید جوابتو بدم؟ آرزو:زندگی همینه ملودی به خاطر شوهرتو بچه ت باید با فامیل شوهر بسازی وبسوزی حرف نزنی من:نه بابااااااااا

وهمچنان ماجراهای متعدد ما تو حموم واشپزخونه و موقع غذا خوردن و غذا دادن و مهمونی ومهمون اومدن و بیرون رفتن و......که خودش مثنوی هفتاد من کاغذه.اخر پست هم براتون حکایت تفعل زدن خودمو بنویسم که بینتیجه مونده اسااااسییییی

همزمان با بوزورگ شدن اردوان گوگولی ونقشه های شیطانی من در جهت اختصاص وقت استراحت بیشتر برای خود شبی از شبها که اردوان گوگولی در اتاق خود به خواب شیرین و دوست داشتنی فرو رفته بود (قابل توجه مامانا:بنا بر روشهای تربیتی شوشو بچه گوگولی باید تو اتاق خودش بخوابه و شوشو دوران نوزادی هم به زور تحمل کرد تو اتاق ما باشه و دستور فرموده که اگه بهانه میگیره ما باید بریم تو اتاقش نه این که اون بیاد.همینه که اردوان الان کاملا عادت داره تو اتاق خودش بخوابه و مشکلی نداره بیدار هم میشه از صدای نازدونه ش میفهمیم و میریم سراغش)

خلاصه من تصمیم گرفتم یه خورده با شوشو وارد صحبت بشم و یه تفعلی زدم بر شعر معروف ا ی ر ج م   ی ر زا و گفتم: علییییی به نظرت بهتر نیست یه خورده تقسیم وظایف کنیم تو نگه داشتن اردوان؟ شوشو:بله چون تو تمام مدت خودت تنهایی اردوانو نگه میداری خیلی لازمه. من: مسخره نکن دیگه منظورم این بود مثلا یه وظیفه ای همش به عهده ی تو باشه یه وظیفه ای همش به عهده ی من هر کی هم کار خودشو بدونه شوشو:گیرم اینطور باشه حالا تقسیم وظایفت چطوری هست؟ من در حالی که به هیجان امده و از حالت افقی به حالت نشسته درآمدم گفتم ببین علی جان این شعره رو میدونی که مرا چو زاد مادر؟ شوشو:خوب؟ من :خوب خودت قبول داری قسمت چو زاد مادرش چقدر سخته دیگه من چقدر مشکلات کشیدمممم شوشو:اخرشو بگو من:خوب تو شبا بر گاهواره ی اردوان بیدار نشین و خفتن آموز یعنی کلا خوابوندن و اگه نخوابید بیدار شد و نخواست بخوابه و اینا شب تا صبح با تو. فقط نصف شب قسمت می می به دهان گرفتنو من میآموزم بهش دیگه نوبتی نباشه بیدار موندن شوشو:اه نه  بابا بعد تو چه وظیفه ای داری؟ من:وظایف من خیییلییی زیاده ببین من قول میدم لبخند بنهم بر لب او بعد دستش بگیرم پا به پا ببرم تا راه رفتن آموخت .الفاظ نهم در دهانش تا گفتن آموخت تازه اون قسمت  می می به دهان گرفتن اموخت هم که من انجام میدم تازه چو زاد مادرم و نه ماه قبلش پروریدن در درون آموختم با من بوده حالا این دو تا رو فداکاری میکنم میبخشم شد چهار تا وظیفه ی کلی تو الان یه وظیفه داری پس سه تا دیگه باید انجام بدی شوشو:روتو برم من:گوش کن کلام منعقد بشه بعد.اونوقت تو وقتایی که خونه هستی تمام مدت شستن و عوض کردن آموخت به اضافه ی قاشق بنهی در دهانش تا خوردن آموخت .از اونجایی که خوردن با پختن بهم وصله غذای اردوانو هم پختن و اماده کردن  اموخت حموم هم ببری ومهمتر ازهمه بازی کردن و تو خونه نگه داشتن آموووختتت.تاززه چون تو فول تایم نیستی خونه و وقتایی که سرکاری من باید  وظیفه ی تو رو خودم انجام بدم پس تمیز کردن اشپز خونه از حالت یه بار من یه بار تو در میاد تو خودت تنهایی آموخت .علییی ظرفا رو هم میشه خودت همیشه شستن آموخت ؟خوبهههه؟؟؟؟ شوشوهم که همون وسط سخنرانی تصمیم گرفته بود نشسته به سخنان من گوش جان بسپاره و بسیااااارمتعجبانه از اینهمه نبوغ داشت منو نگاه میکرد.منم که خیلی راضی از بیان و تقسیم وظایف خوبههه رو منعقدکردم نمیدونم پس گردنی از کجا خورد پس کله م که یهو فاصله م با تشک کم شد بعد فوری یه بالشم حواله م شد بعدشم شوشو  ول کن نبود با   ک ش ت ی موزون مشغول ابراز عقید ه بود که:چقدر تو رو داری هاااااااا ؟به جای این جرفا بشین تو خونه شوهر داری و بچه داری وخونه داری بیاموز. من اینهمه کارا کنم اونوقت تو دستش بگیری و پا به پا ببری و گفتن بیاموزی ؟ بد نگذره حالا دیگه من شبها بر گاهواره بشینم خفتن بیاموزم نه که از روزاول تو خودت تنهایی اموختی کارای خونه هم من بیاموزم نه که تو استادی.........به جان خودم انقدر سریع و حرفه ای شروع کرد ک ش ت ی رو که من با همه ی مهارتم با خاک مساوی شدم گفتم:  آییییی علیییی راستی راستی داری میزنی ها شوشو: خوب میکنم حقته بس که تو بچه پررویی من: علی صدام در میاد اردوان بیدار میشه باید بری سر گاهواره ش نکنننننن . خنده م هم گرفته بود یه چیزی شده بودم بین خندان و نالان .یا نیشم از حرفای شوشو باز بود میخندیدم یا داشتم از حرکتای موزون و ناموزون شوشو مینالیدم .شوشو هم دیگه یه دلی از عزا در اورد .خولاصه به من یادداد رومو کم کنم به همین کمکای شوشو و همسایه ها راضی باشم.با عرض شرمندگی از جامعه ی نسوان منم روم کم شد  اسااااسسسسسی .چرا؟؟؟چراشو نیمیدونم فقط میدونم وقتی شوشو گفت روت کم شد یا بازم میخوای تقسیم وظایف کنی گفتم نخیر میخوام بخوابم.بعدشم با خودم گفتم ملودی نیستم اگه بذارم علی بخوابه.خلاصه تا خودم از خواب غش نکرده بودم شروع کردم به سیخ زدن به شوشو که آخ اینجام آخ اونجام برو چراغو روشن کن ببین چی شده.واقعا هم کوفتگی بعد از ورزش ک ش ت ی گرفته بودم. شوشو هم به روش مخصووووصصص ناز کشی دهن لوس شده ی منو بست تا چراغونی نکنم.نصف شب هم خودش رفت اردوانو برای می می خوران اورد و برد و عوض کرد و خوابوند .ولی فرداش خورشید عالمتاب تابید منم بعد از بازرسی های بدنی تازه دیدم اووووووووووووووه کاش دیشب بیشتر سیخخخخ میزدم به روح و روانش اخه کلی جاهام تغییر رنگ داده بود مادررررر.به شوشو گفتم اینا چیه؟شوشو هم جرف نزد با تعجب نگاه میکرد من:نکنه میخوای بگی من برعکس م ا ی ک ل   ج ک س  و  ن شدم دارم از سفید به سیاه تبدیل میشم ؟؟؟؟؟ شوشو:نه قربونت برم  با هموزن خودت ک ش ت ی نگرفتی  اینجوری شد من:علییییی من چقدر یقه بسته و استین بلند تنم کنم تا اینا برهههههه من الان دلم میخواد بکشمتتتتتت........... .البته شوشو هنوز زنده ست چون تونست با روش نازکشی بالاتر از دوز روزانه منو ساکت کنه  نکشمش .مثلا منم چقدر زورم میرسه بکشمش .آرزو بر جوانان عیب نیست ولی تقسیم وظایفو بگو که اجرا نشده .هییییییییییییی روزگاااااررررررررر

 

آخرشم اند احوالات خودم بگم که کجا بودم این همه مدت.دو روز بعد از تولد اردوان داشتیم میرفتیم بیرون که من تازه یادم اومد اوا کفشای اردوانو از خونهی مامانم اینا نگرفتم به شوشو گفتم من میرم بدو بدو کفشارو میارم تا تو ماشینو ببری بیرون.حالا نه که اردوان راه رفتن بلده و میخواست کفش پاش کنه مسابقه ی ف و ت ب ا ل داشت  حتما لازم بود من برم .انقدر عجله کردم که برگشتنی موقع دوویدن یا همون بپر بدو رو پله چنان زمین خوردم که اگه هر چی دستم بود ننداخته بودم و حواسم نبود لگن و کله و همه چی داغون بود .فقط خدا رحم کرد که غیر از دست راستم که نابود شد بقیه ی  خسارات وارده کوفتگی و کبودی بود.شوهر خاله جان که تو پارکینگ بود اولین نیروی کمکی بود که با صدای من اومد تو راه پله دید من پخش زمین که نه همون پخش پله شدم .بعدشم که زود رفتیم عکس و این کارا معلوم شد هم ترک خوردگی داره هم در رفتگی و کارم به گچ کشیده شد.الان یه ملودی شدم با دست راست گچ گرفته و بچه داری و کار شرکت .الانم که این قسمت اول و اخر پستو دارم با دست چپ تایپ میکنم.ببخشید اگه کامنت نمیذارم یا سر نمیزنم چون واقعا برام سخته.سعی میکنم هر وقت تونستم یه دستی بیام تیکه تیکه بنویسم تا یه پست بشه.

مرسی هزاران بار از همه ی مهربونی ها و لطف و تبریکاتون.خیلی دوستتون دارم و بازم مرسی مرسی مرسی هوار تا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:2  توسط ملودی  | 

سلاااام به همه ی دوستای ماه و گلم.بدون مقدمه بگم که من خاله شدم من خاله شدم من خاله شدم من خاله شدم من خاله ملودی شدم شوشو هم شوهر خاله و اردوان گوگولم هم پسمل خاله جوووووووووووووووووووننننننن.بالاخره دخمل گوگولی پرید بغل خاله ملودی منم تا میتونستم خوردمش عسلی رو.بله میدونم طبق معمول دارم دیر خبر میدم شرمنده م به خدا.پنجشنبه بیست و سوم آبان ماه .تو عصر  پاییزی به قول بابا سعیدش دقیقا پنج و سی و هشت دقیقه عشق خاله که همون ضحی جون ناز و دوست داشتنی باشه با سه کیلو و هفتصد گرم وزن و پنجاه سانتیمتر قد  با مدل جد وآباد جلوی چشم بیار طبیعی دنیا اومد.خاله الهی قربون قد و بالات بره جیگر نازه ی من.به دنیای ما خوش اومدی ضحی جون گلم.آقا سعید و مارال گلم تولد ضحی ناز و گلتون مبارک باشه ایشالا سالیان سال زیر سایه تون باشه و شماها هم از داشتن و بزرگ شدنش لذت ببرین و خانواده ی سه تایی دوست داشتنیتون همیشه شاد و سلامت و موفق باشین. دست خانوم دکتر مهربون هم درد نکنه که دخمل گوگولی درون خاله رو تبدیل نی نی ضحی بیرونی گوگولی خاله کرد.

الهی من قربون مارال جیگرم برم.الهی من قربون درد کشیدناش برم.اگه بدونین چی بهمون گذشت انگار خودم داشتم دوباره نی نی دنیا میاوردم بس که بیطاقت بودم و همش تصور میکردم خواهر کوچولوی نازم الان تو چه وضعیتیه.وقتی شنیدم همه چی به خیر گذشته و ضحی خوشگلمون سالم دنیا اومده و مارالم حالش خوبه اصلا قابل کنترل نبودم انگار فنر کف پاهام وصل بود دستای  شوشو رو گرفته بودم همین جور بالا پایین میپریدم ذوق میکردم .انقدر دیگه جون و قربونش برم و علی من خاله شدم گفتم که فکر کنم مادر آقا سعید و خواهر وسطی حتما به این نتیجه رسیدن که نوه و برادر زاده شون دارای یه عدد خاله ی بالا خونه اجاره داده شده ست..انگار نه انگار دو دقیقه قبلش عین دستگاه ابغوره گیری مشغول تولید آبغوره بودم.اگه بابا حمید تذکر چشمی و کلامی نداده بود تازه بیشتر هم جا داشت ذوق کنم.تازه به زن عمو جون زنگ زدم به جای اینکه مثل آدم خبر بدم گفتم سلااام من خاله شدم اردوان پسر خاله شده باورتون میشه؟شوشو گفت نه باورشون نمیشه اصلا مامانم اینا انتظارشو نداشتن مارالو هم ندیده بودن نمیشناختن تو هم همش پای تلفن نبودی گزارش نمیدادی.حالا اینا به کنار انگار خودم نبودم اردوانو داده بودم به زن عمو جون بدو بدو رفته بودم بیمارستان.تازه تاکید هم کردم زن عمو جون به اردوان هم بگه پسر خاله شده.چیکار کنم خوب تا حالا خاله نشده بودم ذوق زده شدم دیگه.

وااااای وقتی رفتیم از پشت شیشه ضحی رو دیدیم دیگه تنها آرزوم اون لحظه این بود که بتونم از شیشه عبور کنم برم اونور بگیرم بغلم باز همین جور ذوق میکردم قربونش میرفتم یکی از پرستارا رد میشد دید من دارم خودمو تیکه تیکه میکنم  وخاله شم کلی از عزیز بودن خواهر زاده گفت اخرم گفت ایشالا این دفعه بیای اینجا بچه ی خودتو به دنیا بیاری منم با نیش یه متر باز گفتم ایشالااااااا خدا از زبونتون بشنوه.نیمیدونم این حرف من چرا انقدر تو حافظه ی شوشو مونده بود که وقتی به علت ذوق زدگی فراوان و یاد دهات کردن و عدم استفاده از آسانیور از پله ها پایین میرفتیم جلوی مامانم گفت اون چه حرفی بود زذی ؟منم گفتم من حرف زیاد میزنم تو کدومشو میگی حالا؟شوشو هم گفت همونی که گفتی ایشالا خدا از زبونتون بشنوه مگه ما بچه نداریم؟منم باز نیشم باز شد گفتم آهاااا اون حرف برای نی نی دومی بود .اینجا بود دیگه مامانم زودتر از شوشو صداش در اومد فداش بشم.انگار این مامان جان من با داشتن چهار تا بچه ی ناز و مامانی تازگی مسئول ت ن ظ ی م خ ا ن و ا ده در قبیله شده گفت خیلی روت زیاده  تو خجالت نمیکشی؟شوشو هم که خودش آماده بود آماده تر شد گفت دفعه ی آخرت باشه از این هوسای گنده تر از خودت میکنی ها دو سه بار دیگه هم شنیدم به روی خودم نیاوردم حواست باشه.ای بابا حالا انگار من بیچاره چه حرف بدی زده بودم گفتم مگه من چی گفتم حرف غیر اخلاقی و غیر قانونی زدم از قدیم گفتن یکی کمه دو تا غمه سه تا مرهمه .اینجا بود که دیگه شوشو جان امپرش رفت بالا گفت از قدیم غلط کردن با تو نگفتم حرف نزن؟و در اخر بعد از دو سه تا دیالوگ سااااده بین من و شوشو در جهت حل مشکل تن ظ یم  خ ا ن و ا ده شماها شاهد باشین من خودم داشتم مثل بچه ی آدم از پله پایین میرفتم  تقصیر شوشو بود که  من مثل خانومای با شخصیت از پله پایین نرفتم و مجبور شدم بدووم از پله ها تازه خود شوشو هم به علت این که من هوس گنده تر از خودم کرده بودم و افزایش آمپر مجبور شد  دنبالم کنه.فکر کنم یکی از آرزوهای دست نیافتنی شوشو این باشه که رو پله یا یه فضای باز منو دنبال کنه بتونه بگیرتم.تنها چیزی که تونست بگیره یه گوشه ی کومچولو از مانتوم بود که اونم اگه سر پیچ مجبور نبودم سرعتمو کم کنم عمرا میتونست.ای بابا عجب دل پری داشتما حالا بگذریم

واااااای نمیدونین چه حالی داشتم وقتی مارالو دیدم اونم وقتی ضحی بغلش بود مونده بودم اول کدومشونو بغل کنم.یه لحظه همین جوری مات مونده بودم .انگار تمام بچه گی تا بزرگی مارال جلوی چشمم بود .باورم نمیشد این مارال بود با دخترش.این همون دختر کوچولو شیطونه بود الان مامان شده همین جور اشک میریختم اخرشم یه جوری بغلشون کردم یه دستم دور ضحی باشه یکی دیگه مارال ولی اول مارال جیگر خودمو بوووووس کردم اونم ابدار.مارالم انقدر دیگه خسته بود نا نداشت نه صداش درست حسابی در میومد نه چشماشو میتونست باز نگه داره. فاصله ی بین درداش و دنیا اومدن ضحی خیلی زیاد نبود ولی خیلی اذیت شده بود و در کل از اون نی نی دنیا اوردنای خیلی سخت بوده الهی من قربون سختی کشیدنش برم. بعدشم ضحی روو الهی من فداش بشم که بیدار هم بود بووووس کردم.اصلا هر کی گفته بچه رو نباید بوس کرد خیلی اشتباه گفته .اگه صورت کوشولوی نازشو بوس نمیکردم میترکیدم  و کلی عقده ای میشدم.چشم نی نی سومی نیومده هم چپ میشد چه برسه به دومی.فکر کنم چشم اردوان هم تو خونه چپ میشد.تازه من که با یه بوس قانع نبودم نه ماه منتظر بودم تا بیاد بوس بوسیش کنم و  بغلش کنم دیگه ول کن نبودم همین جور دستای کوشولوشو پاهاشو سرشو شکمشو خلاصه دیگه فرقی نمیکرد قسمتای بی لباسو با لباسشو همین جور بوس بوسی کردم بغلش کردم نمیدونین چه حسی داشت.یکی از بهترین احساسای عمرم بود .الهی خاله قربونش بره.پریده بود بغل خاله ملودی کم مونده بود قورتش بدم.هی میگفتم وای علی چشماشو ببین دماغشو ببین دستاشو ببین لپشو ببین دهنشو ببین همین جور اشاره به اعضا و جوارح ضحی میکردم .بابا حمید گفت ملودی انگار تا حالا بچه ندیده منم گفتم بچه که دیدم ولی خواهر زاده گوگووولییی ندیدم.خلاصه راضی شدم دوباره بذارمش سر جاش هنوز نذاشته حس کردم دلم براش تنگ شد جاش تو بغلم خالی شد.

آقا سعید هم که دیگه تا میتونستیم تبریکات فراوانو خسته نباشید به خاطر همه ی زحمتایی که تو این مدت برای مارال کشده بود و تبریک ویژه ی بابا شدن.انقدر دیگه آقا سعید خوشحاله خوشحاله خوشحاله که خدا میدونه .اون روز هم که معلومه دیگه چقدر خوشحال بود وقتی دست کوچولوی ضحی رو گرفته بود  نگاش میکرد منو شوشو مبهوت این نگاهای عاشقانه پدر به دختر کوچولوش بودیم.ماها هم دیگه زود رفع زحمت کردیم اقلا پدر و مادر و دخمل تنها باشن با هم راحت باشن انقدر نگاشون نکنیم.

اما از اردوان و نیلو بگم.نیلو جونم عشق کوچو لوی من که یه بار هوو سرش اومده اصلا مشکلی با ضحی نداره انقدر دوسش داره که خدا میدونه ولی اردوان با این که هنوز یه وجبه همچین با دقت به ضحی نگاه میکنه که خدا میدونه همشم هر جا باشه تند تند خودشو به ضحی میرسونه تا صداشو میشنوه.قربون اون با دقت نگاه کردنش برم من الهی .میمیرم برای چشمای شیطون و کنجکاوش.اولین بار ضحی رو نشون دادم گفتم ببین اردوان ضحی رو  چه خوشگله چه نازه نی نی کوچولوهه اردوان هم همچین با دقت نگاه میکرد منم شیش دنگ حواسم بود یه بار دستش از یه فاصله ای به ضحی نزدیکتر نشه حرکات ضربتی قبیله ای از خودش نشون نده.دستشو گرفتم آروم کشیدم رو دست و سر ضحی گفتم نازی نازی .ولی یه بار که ضحی بغل شوشو بود اونم داشت هی نازش میداد دیدم اردوان تند تند خودشو رسوند به باباش که بره بغلش.جوووونم الهی مامان قربون دلت بره قربون حساسیتت به بابات بره فدات بشم من.شوشو هم اردوانو نشوند بغل خودش بوسش کرد کلی تحویلش گرفت که بفهمه جایگاهش حفظه.یه بارم مارال خواب بود ضحی بیدار شده بود دلم نیومد بیدارش کنم اول از آقا سعید اجازه گرفتم بعدشم به ضحی می می دادم .جووووون قربون می می خوردنش برم من همچین کیف هم کرده بود که خدا میدونه همش نگران بودم تو گلوش نپره چون بالاخره شیر بیشتری میاد.انقدر لحظه ی دوست داشتنی بود هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روز بچه ی مارالو شیر بدم .هی چرت میزد هی میخورد هی من قربون صدقه ش میرفتم ذوق مرگ شده بودم.دیگه مثل این که خیلی به دهنش مزه کرده بود ولی مامانم گفت زیاد بهش نده  دل درد نگیره.چند بار دیگه هم که سیر نشده بود و من بودم بهش می می دادم که یه بار اردوان دید . بغل باباش بود تازه اومده بودن تو اتاق همچین با بغض خودشو خم کرد که بیاد  طرف من.اصلا باورم نمیشد بچه ی به این کوچولویی این جور احساسات داشته باشه نمیدونستم چیکار کنم نه میتونستم بغض اردوانو ببینم نه میتونستم ضحی رو پایین بذارم شوشو اردوان به بغل نشست کنار من شروع کرد ناز دادن اردوان و ببین ضحی داره می می میخوره ببین چه نازه منم اردوانو بوس کردم هی براش شعر خوندم قربونش رفتم بغضش تبدیل به گریه و بهانه گیری نشد ولی معلوم بود دلخوره دیگه ضحی هم خیلی نخورد اردوان خدا رو شکر به آخرای می می خوردن دخمل خاله ش  رسیده بود .ضحی رو دادم به شوشو خودم اردوانو بغل کردم نازش کردم بوسش کردم اونم معلوم بود کلی حسودیش شده. الهی من قربون احساسات ضد رقیبش برم با این که سیر بود ولی باز میخواست می می بخوره منم اون یکی رو که ضحی نخورده بود دادم بخوره تا غصه تو دل مهربونش نره پسر گوگولی من.از اون به بعد هم منو شوشو خیلی مراقبیم که یه جوری رفتار کنیم تا به اردوان گوگولمون بر نخوره یه موقع تو دلش فکرای بد بد نکنه.

خلاصه که جریانی داریم با این خوشگل خاله.از بیمارستان که مرخص شدن یه راست رفتن خونه ی خودشون تا یه هفته مامانم روزا اونجا بود مادر جون شبا  عزیز جون هم روزی یه بارو حتما میرفت و برمیگشت.منم که هم شرکت و هم اردوان نمیتونستم واقعا فقط شب به شب  میرفتیم سر میزدیم.اردوانو هم زن عمو جون نگه میداشت من میرفتم شرکت عزیز جون هم وقتی بود میرفت  کمک. چون بنده خدا زن عمو جون خسته میشه هم نیلو هم اردوان.امشب هم  مامانم  ضحی خوشگله رو پاگشا کرد ه .البته کسی نیست ما هستیم وعمو جان اینا و آرزو  و عزیز جون ومادر جون و پدر جون .احتمالا چند روزی بمونن خونه ی مامان اینا.خلاصه که مامانم همش تو راه خونه ی خودش خونهی مارال بود.مانلی و مانی هم بیشتر وقتایی که مامان نبود  و من بودم خونه ی ما بودن  سه تایی با اردوان گروه هنری خوبی رو تشکیل میدادن در تولید صوت و زلزله فداشون بشم.منم منتظزم تا بالاخره ضحی جونم بیاد خونه ی خاله.پس سهم من چی میشه؟ گفتم دو سه روز میمونم خونه بیان تا خاله قربون خودشو مامانش بره یه خورده .البته پنجشنبه شب من و شوشو و اردوان خونهی مارال اینا بودیم .انقدر شب خوبی بووووود.وااااای اصلا دیگه نذاشتم ضحی بره پیش مامان باباش.گفتم شما بخوابین خیالتون راحت منو شوشو اینکاره ایم.مادر جونم   تو این مدت شبا که ضحی هوس خواب نداشت همش نگه ش میداشت ولی دیگه می می نداشت بده بخوره که.من دیگه خود کفا بودم اقلا آقا سعید و مارال راحت خوابیدن.ضحی و اردوان هم اصلا اذیت نکردن فداشون بشم .اردوان که خوابش مرتبه و شبا فقط یه بار بلند میشه می می میخوره و یه بارم صبح زود.ضحی هم هی میخوابید هی بلند میشد می می میخورد ناز و ادا میکرد دوباره میخوابید.خاله قربون نازش بره الهی.انقدر دیگه ذوق داشتم ضحی خوابید بغلم گذاشتمش کنار اردوان چراغ خوابو جابجا کردم دوتاییشونو بهتر ببینم نشسته بودم هی قربون صدقه ی این دو تا فرشته کوچولوی خوابیده میرفتم هی خدا رو شکر میکردم دیگه شوشو صداش در اومد گفت حالا این دو تا خوابیدن تو ول کن نیشتی تو رو هم باید بگیرم بخوابونم؟بیا بخواب تا یکیشون پشیمون نشده بیدار نشده.خلاصه که از اون شبای دوست داشتنی بود.صبح دیگه معلوم بود بابا سعیدش خیلی دلش برای دخمل کومچولوش تنگ شده بود اومد در زد ضحی رو بگیره شوشو هم اذیت میکرد درو باز نمیکرد گفت ما خوابیدیم تو اتاق هم نمیشه بیای هر وقت بیدار شدیم دلمون خواست درو باز میکنیم از دور دخترتو ببینی.خلاصه که کلی اذیت کرد تا بالاخره ضحی خوابیده ی نازدونه رو داد بغل باباش.البته آقا سعید شب هم یکی دو بار در زد ببینه ضحی اذیت نکنه .ولی مارال قربونش برم تا صبح تخته گاز خوابید.نوش جونش اون خواب.من خودم میدونم که ادم بچه دار چقدر کیف میکنه اگه یکی بچه شو نگه داره یه ذره استراحت کنه اونم روزای اول.قربون خواهر جون نازدونه ی تازه مامی شده م برم .

وای چقدر نوشتما.یه خبری هم راجع به گوگولی خودم بدم که مروارید غلطون داره .وااااااااییییی ذوق مرگ شدم وقتی دندوناش نیش زد باز دوباره فنر زیر پام رفت انقدر ذوق کردم بالا پایین پریدم اردوان به بغل رفتم یکی کی به همه ی قبیله خبر دادم .جای شوشو خالی بود.صبر هم نداشتم تا در بیاد که همش منتظر بودم میلیمتری رشدشو دنبال میکردم.لنقدرم دندوناش تیزه واااااااای.حالا میام مینویسم باز.ببخشید به خدا با این پستای طولانی منهمه تون شاد و سلامت و موفق باشین.دوستتون دارم و از محبتاتون یه دنیا ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:16  توسط ملودی  | 

سلام به همه ی دوستای خیلی خیلی گلم .قبلش باید بگم که این پست دیگه دیره دیرش باید آخرای مهر نوشته میشد ولی از اونجایی که تنبل بانو شدم رفلکس آپ کردنم در کل نابود شده الان دارم مینویسم.من الان یه ملودی خیلی خوشحال و شکرگذارم.یعنی بیشتر از خوشحالی خدا رو شکر میکنم که خیلی خیلی خیلی مهربونه و هوار تا به ما لطف داره.خدایا خیییلی ممنونم.راستش نمیدونم از کجا بگم .اول از همه بگم که اردوان حالش خیلی خیلی خوبه .اینو داشته باشین تا جریانو تعریف کنم.

تا حالا کابوس داشتین؟خوب معلومه حتما داشتین ولی این که یه کابوسی مدام همراه آدم باشه خیلی بده.جریان مربوط به اردوان گوگولی من میشه .چند روز بعد از دنیا اومدنش بود که شوشو بهم گفت اردوان یه مشکلی داره که باید عمل بشه و خیلی هم عمل آسونیه .دیگه معلومه من چقدر شوکه شدم .سعید و شوشو خیلی سعی داشتن ساده جلوه بدن قضیه رو ولی من داغون شدم.بدتر از همه این بود که اصلا نمیتونستم به روی خودم بیارم چون هیچکی خبر نداشت و نمیخواستیم بگیم.شوشو گفت بهت گفتم چون مادرشی حقته همه چی رو بدونی سعی کن منطقی باشی ولی مگه دل من منطق حالیش میشد.خیلی طول نکشید که واقعیتو قبول کردم با توجه به اطلاعاتی که شوشو بهم داد راجع به عمل و مشکل اردوان که اسمش هست PDA و این که فهمیدم موضوع غیر قابل درمانی نیست و مربوط به اختلالات ژنتیکی هم نمیشه و حتی بچه هایی که پدر مادرشون نسبت فامیلی هم ندارن این مشکلو میتونن داشته باشن .مهم تشخیص به موقع و عمل به موقعه که بین نه ماه تا یه سالگی بهترین وقته.قابل حدسه که این نه ماه به من چی گذشت .دلم میخواست روزا نگذرن اردوانم بزرگ نشه زمان متوقف بشه.ولی میگذشت.فوت بابا بزرگ هم یه ضربه ی دیگه شد رو من.ظاهرمو حفظ میکردم سعی میکردم از لحظه لحظه ی بودن باهاش لذت ببرم .زندگیمون جریان معمولیشو داشت و حرفی از این موضوع نبود ولی خوب اونی که گوشه ی دلمو چنگ میزد همیشه بود.تا بالاخره وقتش شد.هر چی نزدیک تر میشد من دیوونه تر میشدم دیگه نمیتونستم هر وقت لباس تنش میکنم جایی رو که میدونستم برش میدن نبوسم هر چند این کار همیشگیم بود.یه جوری نگاش میکرم که اگه نباشه بتونم دونه دونه جزئیات صورت و تن خوشگلشو تو ذهنم داشته باشم.خلاصه روانی شده بودم حسابی .دلداریهای شوشو هم درسته امید بخش بود ولی آرامشمو بهم بر نمیگردوند.تا اونجا که میتونستم تنهایی غصه میخوردم مگه این که چی میشد جلوی شوشو میزدم تو خاکی .میدونستم تو دل شوشو هم بیشتر از دل من غوغا بود میدونستم این حرفایی که میزنه خودشم قبول نداره تو دلش چی میگذره وبیشتر سعی میکردم آرامش خودمو حفظ کنم.بالاخره همه چی رو دست خدا سپردم گفتم خدایا همیشه گفتم خودت به ما دادی خودتم برامون نگه ش دار ما رو ناامید نکن.وقتی دیگه نزدیک عمل شد و باید به همه میگفتیم برام سخت تر بود مونده بودیم چطوری بگیم آخرشم سعید به دادمون رسید به مامان و بابا حمید و عمو جان و زن عمو جون گفت.علاوه بر ناراحت شدن خیلی زیادشون گفتن چرا زودتر نگفتین همیشه یه مشکلی دارین ما باید آخر بفهمیم.به آرزو و ناصر هم خودم گفتم مارال هم که اصلا بهش نگفتیم چون اصلا تو شرایطی نبود که همچین چیزی رو بشنوه.حتی من میخواستم عمل بعد از زایمان مارال باشه ولی نشد.خلاصه که سخت ترین لحظه ی عمرم بود وقتی دکتر آخرین اکو رو دید و وقت عمل معلوم شد .شب قبل از عمل تا صبح خدا میدونه به من و شوشو چی گذشت وقتی میدیدم اردوان مثل فرشته ها آروم خوابیده.وقتی موقع آزمایش خون بود اردوان بی خبر از همه جا تو بغلم بود و من خودمو داشتم میکشتم که گریه نکنم و باهاش بازی میکردم.وقتی شوشو بردش تا ازش خون بگیرن دیگه طاقتم تموم شد قبل از این که صدای گریه ی اردوان از تو اتاق بیاد من داشتم زار میزدم به حدی که مسئول آزمایشگاه به مامانم گفت منو ببره بیرون.وقتی اردوان خوشگلمو دیدم که با چشمای پر از اشک چسبیده به گردن باباش و انگار اون حس نا امنی موقع خون گرفتنو میخواد اینجوری از بین ببره و قرمزی چشمای شوشو رو دیدم دلم اتیش گرفت و همین جور گریه میکردم.میدونستم باید آروم باشم ولی نمیتونستم.اردوان گلم گرسنه بود تشنه بود الهی من فداش بشم میدید من گریه میکنم بهانه میگرفت داشتم دیوونه میشدم.هی دلش میخواست شیر بخوره آتیش میگرفتم نمیتونستم بهش بدم.با این که عاشق بغل باباش بود ولی هی به من میچسبید غر میزد گریه میکرد شیر میخواست حاضر نبود بغل کسی بره.وقتی هم پرستار اومد اتل ببنده به دست تپلوی کوچولوش و سرم وصل کنه انقدر جیغ میزد که خدا میدونه داشت از حال میرفت سعید و شوشو به زور نگهش داشتن منم فقط گریه میکردم آخرشم کیوان رفت دست اردوانو نگه داشت گفت علی تو برو نمیتونی.من زار میزدم و شوشو همین جور بیصدا اشکاش میریخت به من میگفت گریه نکن تموم شد.یکی نبود به خودش بگه تو که بدتری آخه.پرستار گفت گریه نکن بذار بچه آروم بشه بیا بغلش کن .اردوان همچین با سوز گریه میکرد که دلم میخواست بگیرن منو تیکه تیکه کنن بچه م همچین عذابی نکشه.دلم میخواست ده تا عمل بکنم یه سوزن تو دست بچه م نره هر چی نازش میکردم فایده نداشت هی میخواست با اون دستش سرمو در بیاره گریه میکرد الهی براش بمیرم .بازی کردنای شوشو اسباب بازی هیچی هیچی شوشو دیگه گریه نمیکرد هی منو دلداری میداد هی با اردوان بازی میکرد ولی فایده نداشت .بدتر از همه این بود که شیر میخواست نمیتونستم بهش بدم .وقتی فکر میکردم پسر شکموی من الان چقدر گشنشه دیوونه میشدم.لباس بیمارستان بوی بیمارستان دست سرم زده ش آخ الانم که یادم میاد گریه م میگیره.بدترین و سخت ترین لحظه هم که اون در لعنتی بود که از اون در به بعد ورود ممنوعه.بغل شوشو بود و خودشو جدا نمیکرد سرشو چسبونده بود زیر گردن باباش گریه میکرد سفت شوشو رو با همون یه دستش چسبیده بود .بالاخره پرستار میشه گفت با تحکم بچه رو گرفت و سریع برد .واقعا دیگه حس کردم اخرین مقاومتم تموم شد اگه شوشو منو نگرفته بود رو صندلی ننشونده بود ولو میشدم .فکر میکردم الان اردوانم داره گریه میکنه الان منو میخواد الان باباشو میخواد .گریه میکردم میگفتم علی الان تنهاست الان داره گریه میکنه من و تو رو میخواد شوشو هم دیگه طاقتش تموم شده بود گریه میکرد و دلداریم میداد که الان میارنش یه ساعت بیشتر طول نمیکشه اما من حالیم نبود سرم رو سینه ی شوشو بود زار زار گریه میکردم فکر میکردم الان ازدوان اینجا بود بغلمون بود بچه م چی میشه انقدر دیگه بلند بلند گریه میکردم اومدن گفتن اینجا بیمارستانه سر و صدا نکنین نمیتونین اینجا بشینین.حالا هر چی هم شوشو میگفت ملودی اینجا نشستن فایده نداره بیا بریم بیرون نه میتونستم نه میخواستم تکون بخورم انگار اونجا به اردوان نزدیک تر بودم.بالاخره مجبور شدیم بریم آقا سعید گفت نگران نباشین من هستم مرتب تماس میگیرم.رفتن و دیدن دیگران بدتر بود انگار هر چی دلداری میدادن بدتر میشدم دیگه تقریبا همه ی قبیله بودن از عمه جون و دو تا دایی جونم و زن دایی جون کوچیکه و خاله جون و مادر جون پدر جون عزیز جون گرفته تا مادر آقا سعید هم که بنده خدا اومده بود انقدر دعا خوند برای اردوان .هر چی هم گفت به جای گریه کردن دعا بخون من اصلا مغزم کار نمیکرد.به شوشو گفتم اگه اردوانو دیگه نبینم چی بدون اردوان نمیتونم زنده بمونم علی یه کاری بکن.حالا بیچاره علی انگار چیکار میتونست بکنه غیر از دلداری دادن و قوت قلب دادن خودشم که بدتر از من بود الهی بمیرم مجبور بود به خاطر من تحمل کنه.هی هم میپرسیدم یه ساعت نشد بعدشم که یه ساعت گذشت هی میگفتم چرا تموم نشد دیگه دل همه خون بود منم بدتر میکردم دست خودم نبود عین مرغ سر کنده داشتم پر پر میزدم.آخرشم که شوشو میخواست بره بالا منم هی گریه میکردم منو با خودت ببر .همینش مونده بود که شوشو منو ببره اونجا باز بندازنمون بیرون بگن سر و صدا نکنین.خلاصه که رفت دلم داشت پاره میشد ارزو هم هی به آقا سعید زنگ میزد هی به شوشو زنگ میزد تا بابا حمید دیگه عصبانی شد گفت انقدر زنگ نزن خبری بشه خودشون میگن اینجوری ملودی هم حالش بدتر میشه.وقتی شوشو زنگ زد گفت ملودی عمل تموم شده حالش خوبه یه خورده دلم آروم شد از ته دل خدا رو شکر کردم ولی بازم دلم آویزون بود اگه به هوش نیاد چی اگه طوری بشه چی تا این که خبر داد خوبه بردنش آ ی . س ی ی و تونستم یه نفس راحت بکشم.اون موقع بود که مادر آقا سعید گفت ملودی جون بیا بریم وضو بگیر تو نماز خونه نماز شکر بخون بدو بدو باهاشون رفتم نماز شکر خوندیم.داشتم باز پر پر میزدم برم ببینمش که شوشو اومد دنبالم گفت فقط از دور میتونی ببینی اجازه نمیدن.الهی من بمیرم نمیدونین چقدر سخت بود اردوانمو اونجور رو تخت ببینم رنگ پریده بیحال اکسیژن و سرم بهش وصل دیوونه کننده بود مخصوصا که دیدم اون یکی دستشم بهش خون وصل کردن داشتم روانی میشدم همین جور باز گریه میکردم دلم داشت پر میزد برای یه ثانیه بغل کردنش که اصلا امکان نداشت.شب باید میموند بدون ملاقات و همراه.منم مگه میتونستم برم خونه شوشو گفت تو برو من هستم. تا صبح بودن تو فایده نداره برو بخواب که صبح بتونی اردوانو نگه داری هی گریه میکردم میگفتم نه آخر سر دیگه با اصرار منو بردن خونه تا خود صبح نه خوابیدم نه گذاشتم مامانم بخوابه .هی به شوشو زنگ میزدم اونم نشسته بود تو بیمارستان کاری نمیتونست بکنه فقط میگفت خوبه خوابیده نگران نباش تو بخواب .در صورتی که اردوان تا صبح کلی بیتابی میکرده شوشو رو هم راه نداده بودن بد جنسا گفته بودن دکتر هستی که هستی باید بیرون بمونی مگه این که دکتر خودش اجازه بده دکترم که اون موقع در دسترس نبود.شوشو هم بمیرم الهی همینجور عذاب کشیده بود تا صبح به منم هیچی نگفت. منم هی میرفتم سراغ مامانم گریه میکردم میگفتم دلم برای علی و اردوان تنگ شده. همین جور مامانم و بابا حمیدو زا به راه کردم خلاصه.انقدرم مشکل داشتم اردوانو شیر نداده بودم هی میدوشیدم هی گریه میکردم دلم برای می می خوردن جوجه کوچولوم تنگ میشد به مامانم میگفتم بچه م الان گرسنه ست اگه بود کلی شیر و خوراکی میخورد اینو میخورد اونو میخورد اینکارو میکرد اون کارو میکرد هی مامانم دلداریم میداد باز من ول کن نبودم.دیگه دم صبح بود خودمم خجالت کشیدم به مامانم گفتم شما برو بخواب منم مبخوابم .ولی نخوابیدم باز همین جور بیرونو نگاه میکردم منتظر صبح بودم.صبح هم کله ی سحر رفتم هر چی بابا حمید گفت صبر کن من لباس بپوشم بیام اصلا صبر نداشتم فقط گفتم با اجازه ماشینو میبرم اصلا نمیتونم صبر کنم .خیابونا هم نسبتا خلوت بود تا میتونستم تخته گاز رفتم شوشو رو که دیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن کلی باز بغض و گریه بازم شوشو گفت راه نمیدن بیا بریم صبحانه بخوریم .خلاصه که رفتیم شوشو به زور به من کلی داد خوردم بعد اومدیم هی منتظر منتظر که دکتر بیاد اقلا اجازه بده ما بریم بچه رو ببینیم.انقدر دیگه سخت گیر جلوی در هم نمیذاشتن بشینیم انگار فقط ما دوتا اونجا زیادی بودیم.خلاصه تا دکتر بیاد و ببینه و عکس بگیرن ساعت ده صبح بود اجازه داد ما بریم تو ا ی س ی ی و.حالا هی باید لباس عوض کنیم و کفش در بیاریم دیگه داشتم روانی میشدم دلم میخواست پر بکشم برم تو .انگار تازه اردوانو دنیا آوردم اولین باره داشتم میدیمش نمیدونین چه حسی داشتم انگار خدا دوباره بهم داده نمیدونستم چطوری بغلش کنم بچه مو .قربونش برم الهی همون یه شبه کلی لاغر شده بود لپاش آبرفته بود نه رنگ و رو داشت نه نا داشت گریه کنه فقط ناله میکرد از حال رفته بود.دستام میلرزید اصلا نمیتونستم بغلش کنم شوشو بغلش کرد منم بغل شوشو بوسش کردم قربون صدقه ش رفتم خدا رو شکر کردم واقعا.یه دستشو باز کرده بودن اون یکی همین جور بهش سرم وصل بود هی دستشو تکون میداد گریه میکرد.اخه بچه ی به این کوچیکی چطوری تحمل کنه اینا رو .شوشو گفت میتونی بهش شیر بدی نشستم رو تخت با هزار بدبختی که دستش سرمه رو بخیه ش فشار نیاد که انقدر هم بد جایی بود درست پهلو زیر بغلش یکی هم بالاتر از کمرش .بغلش که کردم کاملا حس کردم که سبک تر شده الهی بمیرم.اولش که قهر بود تحویل نمیگرفت فقط بیتابی میکرد.نمیدونم چی تو اون دل کوچولوش بود قربونش برم لابد فکر میکرد ما مخصوصا اذیتش کردیم الهی من قربون فکرش و قهر کردنش برم .انقدر منو شوشو نازش دادیم شروع به خوردن کرد جوووونم همین جور زیر لب خدا رو شکر میکردم که دوباره اردوان گوگولیم بغلمه داره می می میخوره دیگه برام مهم نبود کجا هستیم و تو چه وضعیتی همین که میدیدم همه چی به خیر گذشته برام کافی بود.خیلی هم نخورد یعنی نتونست عمل و ودارو انقدر بیحالش کرده بود که خوابش برد منم دیگه نذاشتمش رو تخت همین جور دلم میخواست بغلم باشه ولی شوشو گفت صاف بخوابه بهتره بیدار شد دوباره بغلش کن.دیگه من و شوشو فقط زل زده بودیم به اردوان عین روز اول.دکتر که دوباره اومد واقعا نمیدونستیم چطوری تشکر کنیم شوشو که خم شد دست دکترو بوسید و کلی تشکر کرد .اونم گفت من کاری نکردم .سفارشای لازمو کرد و رفت.اونجا هم یه نفر دیگه بیشتر اجازه نمیدادن بمونه اومدن گفتن یا من یا شوشو باید بریم که شوشو رفت من موندم و اردوان که هی بیدار میشد گریه میکرد می می میخورد عوضش میکردم ناله میکرد دلم نمیومد اصلا به پانسمان نگاه کنم یکی از پرستارا دیگه خیلی مهربون بود بنده خدا کلی کمکم کرد.خلاصه که جونم داشت در میومد ولی خوشحال بودم با جون و دل حاضر بودم هر مشکلی رو تحمل کنم.هیچکی رو هم که دیگه راه ندادن بیان بالا ولی مامانم و زن عمو جون پایین موندن روز اولی اون چند ساعتی که شوشو خونه نرفت و رفت تو ماشین خوابید.من که نمیتونستم باهاشون تماس بگیرم موبایل نمیشد استفاده کرد ولی گفتن زنگ میزدیم از پایین خبر داشتن که همه چی رو براهه.خلاصه که سه روز تموم تو بیمارستان تو ا ی س ی یو بودیم من و شوشو شیفت عوض میکردیم شبا هم من میموندم چون اردوان می می میخورد روزا هم که شوشو نگه ش میداشت من فقط یه بار در روزشو میرفتم خونه دوش میگرفتم یه دراز میکشیدم غذا خورده نخورده برمیگشتم بقیه شو همین جور تو بیمارستان بودم یا میرفتم تو ماشین صندلی رو میخوابوندم دراز میکشیدم. یه استراحت کوتاه میکردم برمیگشتم بالا.روزا اردوان به نسبت بهتر بود ولی شبا اصلا.مخصوصا شب اول که تا صبح نخوابید منم برای اینکه گریه نکنه مدام بغلم بود راهش میبردم صدا مریضای دیگه رو اذیت نکنه.تا راه میبردم خوب بود انگار دلش نمیومد بخوابه احساس نا امنی میکرد هی چشماشو باز میکرد منو نگاه میکرد باز چرت میزد تا میذاشتمش زمین نا آرومی میکرد.دکتر هم گفت که با هر تنفس درد داره مخصوصا اگه نفس عمیق باشه چون دنده هاش آسیب دیده ست طول میکشه تا خوب بشه.الهی من قربون دنده ی نازکش و نفسش برم .دیگه اون شب طوری بود که من دستشویی هم میخواستم برم نمیتونستم دیگه صبر میکردم به انفجار برسم میدادم دست پرستار همونشم تا بر میگشتم گریه میکرد.ولی اون بیخوابی و خستگی انگار برام مهم نبود مهم این بود که اردوانم امشب تو بغلمه که میتونم بازم صدای نفساشو بشنوم بوش کنم مهم نبود اگه بوی دوا و بیمارستان میداد .میتونستم نگاش کنم بوسش کنم داشته باشمش.دو شب بعد دیگه خیلی اذیت نکرد فداش بشم من .رو تخت کنارش دراز میکشیدم میخوابید ولی کلافه بود زود به زود بیدار میشد مخصوصا دستش که بسته بود خیلی کلافه ش کرده بود اصلا هم باز نمیکردن میگفتن باید یه رگ باز باشه تو ا ی س ی ی و .روزا هم که دیگه یا چند تا چرت کوتاه میزد یا بغلم بود یا نشسته بودیم بازی میکردم باهاش که چند دقیقه بیشتر توجه نمیکرد.غذا هم که اصلا خوب نمیخورد .دریغ از یه شکم سیر که بخوره قربونش برم الهی اشتهاش رفته بود فقط می می بود که نسبت به چیزای دیگه خوب میخورد.بغض که میکرد غذا از دهنش میریخت میمردم از غصه .مادر جون گلم ابمیوه درست میکرد میفرستاد شوشو بیاره ولی اردوان دو تا قلپم نمیخورد .انقدرم مادر جون ابمیوه زیاد میداد که میموندم چیکار کنم .شوشو میگفت خودت بخور .آخه من و اردوان اینهمه ابمیوه میخوردیم ؟کارم شده بود که تو هر شیفت ابمیوه پارتی داشتیم با پرستارا که کلی با همه شون دختر خاله شده بودم دیگه اصلا با ما بداخلاقی نمیکردن و ایراد نمیگرفتن حتی یه بارم عصر تا شب گذاشتن شوشو هم بمونه دوتایی باشیم.موقع ویزیت کردن دکتر هم صبح به صبح شوشو میومد چون این دیگه فوق طاقت من بود اون ساعت من میرفتم بیرون شوشو میومد برمیگشتم اردوان بیحال شده بود از گریه .اصلا پرستارا یا دکتر دست بهش نزده تا نگاش میکردن یا باهاش حرف میزدن و نازش میکردن بغض میکرد خودشو بغل من قایم میکرد .انگار از همه شون یه ترسی تو دل کوچولوش داشت آخرشم که داشتیم میومدیم هر چی نازش دادن بای بای کردن باهاش اصلا محل نذاشت سرشو همچین قایم کرد که نبینتشون فرقی هم براش نداشت که عوض میشن و هر شیفت یه سری میان کلا با همه شون بد بود .خدا نصیب نکنه الهی من خودم یه بار بودم تو آ ی س ی ی و اینم که بار دوم بود آدم مریضا ی دیگه رو که میبینه خدا رو شکر میکنه .منم که فضول محله همش اردوان به بغل راه میرفتم از همه حال و احوال میکردم هر چند بنده خداها حالی نداشتن. پرستارا هم هی میگفتن حرف نزن با مریضا.یه بار وایستاده بودم با اردوان داشتم مثلا باهاش حرف میزدم میگفتم ببین اردوان خانومه اوخ شده خوابیده .حالا انگار اردوان قربونش برم اوخ نبود تازه حرفای منم میفهمید حال خانومه رو هم درک میکرد.خودم خودمو سر کار گذاشته بودم از بیکاری.پرستار اومد گفت زیاد راه بری تو دست و پای ما باشی میگم دکتر تو رو هم اوخ کنه بچه رو ببر رو تختش نگه ش دار.وقتای ملاقات هم فقط میتونستیم از دور وایستیم همه ببینن مارو اردوان روز آخر که حالش خوب بود برای عمو جان بای بای هم میکرد فداش بشم.شستن و عوض کردنشم انقدر تو اون شرایط سخت بود که خدا میدونه همشم نگران بودم که پاهاش زخم نشه نسوزه بیشتر اذیت نشه .تند تند عوضش میکردم و میشستم اردوان هم اصلا خوشش نمیومد هی بیتابی میکرد.یه مشکل بزرگ دیگه هم داشتم می می دادن اردوان بود .من همیشه میخواستم مثل دهاتیا لباسو از اونور تنم کنم که بندش جلو باشه میگفتن اونوری باید بپوشی.خوب من بدبخت هی باید در میاوردم اردوانو می می مدادم دوباره تنم میکردم تو اون فاصله هم میدیدن میگفتن تنت کن .یه بار دیگه به خانومه گفتم اخه من با این لباس جلو بسته چطوری باید بچه شیر بدم گفت باید بندای بالاشو باز کنی بیاری پایین .حالا داشته باشین اونو باز کنم باز استینو که نمیتونستم نصفه در بیارم باید در میاوردم میفتاد دور کمرم تازه باز لباس خودم بود از اینا گذشته هم هی پرده رو کشیدن و یه جوری نشستن که پرستارا و دکترا ی آقا که رد میشن منو نبینن از همه مهمتر هم اردوان گوگولی بود قربونش برم صبر نداشت من خودمو جابجا و جمع و جور کنم بیدردسر میخواست راحت بخوره . مکافاتی بود برام .بیشتر هم سعی میکردم شوشو که هست برم تو دستشویی جایی بدوشم تو شیشه بدم بخوره که اردوان اونو قبول نداشت خوش سلیقه میخواست تازه تازه بخوره یه خورده میخورد پس میزد حالا همیشه میخوردا بعد از عمل بهانه گیر شده بود .یه بارم بالا اورد که انقدر ترسیدم که خدا میدونه انقدر به خودش فشار اورد.هم گریه و بالا آوردن دیگه نفسش بند اومده بود بالا نمیمومد تو اون حالت الهی بمیرم .معلوم بود که جای بخیه ها و عملشم به شدت درد گرفته یهو رو به کبودی رفت با این که فوری یه دکتر و یه پرستار اومدن گرفتن ازم ولی داشتم دق میکردم اصلا هم نمیذاشتن من جلو برم یا دست بهش بزنم دکتر با عصبانیت گفت خانوم شما کنار وایستین اجازه بدین. منم گریه کردم و زجری کشیدم که خدا میدونه حتی لباسشو هم نذاشتن من عوض کنم خودشون عوض کردن من بعدا با دستمال مرطوب گردن و صورتشو دوباره تمیز کردم قربون صدقه ش رفتم راهش بردم باز آروم نمیشد هیچی هم نمیخورد ترسیده بود گریه میکرد پرستار اومد بهش شربت بده دهنشو باز نمیکرد آخرم که با زور گرفتن لپاش ریخت تو دهنش اردوان از اون آموزشای عمو احسان بهره گرفت همه رو ابپاشی کرد رو مقنعه و صورت پرستار انقدر خجالت کشیدم که نگو .خدا رو شکر خانومه مهربون بود خنده ش گرفت گفت فکر کردی خیلی زرنگی شیطون یه شیشه دارم تا نخوری ولت نمیکنم بازم بهش داد این دفعه چونه شو گرفت تا قورت بده دلم کباب میشد نمیتونستم ببینم اینجوری به اردوان گلم که مثل گل باهاش رفتار میکردیم دارو بدن.اردوان هم انگار از این که خورده بود عصبانییی هی اب دهنشو تف میکرد بیرون با دستمال هم که دهنشو تمیز میکردم بیشتر عصبانی میشد دست منو کنار میزد گریه میکرد.موقع تزریقاتشم که دیگه میمردم و زنده میشدم .یه بارم یکی از اون ج را حای خیلی معروف ق ل ب اومده بود یکی از مریضای خودشو ویزیت کنه اردوان رو تخت نشسته بود منم داشتم براش شعر میخوندم عروسک گردانی میکردم اومد جلوی تخت گفت این کوچولو چه مشکلی داره؟دو سه نفر هم همین جور دور و برش بودن از شدت تحویل گیری بهش گفتن مورد عملو.بعد سر اردوانو ناز کرد صورتشو آورد جلوی اردوان گفت چطوری کوچولو ؟اردوان هم که گفتم با همه سفید پوشان محبوب جامعه بد بود بدتر هم شده بود با همون مهارت ارث رسیده از قبیله عینک دکترو همچین چنگ زد باز با توجه به ژن ادمخوری پرت کرد باور کنین تو زمین و آسمون عینک بد جور مارکدار دکترو گرفتم نجات دادم گفتم ببخشید ما تو خانواده همه مون عینگی هستیم اردوان عادت کرده با عینک شوخی میکنه.دکتر هم حالا خوشش اومده بود گفت عینک دوست داری اردوان بعد اومد جلو اردوانو بوس کرد اردوان هم بغضی کرد که نگو صورتشو همون جور نشسته چسبوند به من خودشو قایم کرد.منم وقتی اردوان اینکارو میکنه انقدر ذوق میکنم از این که نی نی خودمه با بقیه غریبی میکنه خودشو به من میچسبونه تو این جور مواقع تو آسمونا در حال پروازم.خلاصه که دکتر سوال کرد کی عمل کرده و وضعیتشو سوال کرد و رفت.شانس هم اوریم که عینک دکتر ناک اوت نشد .یه بارم یکی از پرستارای آقا به جای اینکه به کار خودش برسه هی میمومد سراغ ما از من چند بار سوال کرد حالتون خوبه مشکلی نیست انگار من مریض بودم منم هی گفتم نه خیلی ممنون ول کن هم نبود اومد مثلا اردوانو ناز کنه همچین جلو اومد انگار نه انگار این بچه بغل منه باید دستشو دراز کنه بچه رو ناز کنه نه اینکه بیاد جلو اردوانم که طبق معمول قهر کرده سرشو برگردونده بود رو شونه ی من هی من رفتم عقب دیدم نه بابا آخرش گفتم ببخشید بغل کسی نمیره از پرستارا و دکترا هم میترسه باز وایستاد به حرف زدن که چیزی نیست و خوب میشه و دلداری و عملش خوب بوده منم با آره و نه جواب دادم .نه این که آدم به دور باشما کلا من با همه خودمونی شده بودم و لی متاسفانه شامه ی تیزی دارم زود میفهمم کی مرض داره کی نداره.اخرش دیدم روش زیاد شد گفت شما چند سالتونه بهتون نمیاد بچه داشته باشین. منم خودمو به کری زدم جواب ندادم خودمو با اردوان مشغول کردم .رفت بازم اومد هی میرفت کاراشو میرسید هی میومد گفت اخر به من نگفتین چند سالتونه راست میگن نباید سن خانوما رو پرسید بهتون بر خورد؟منم گفتم نه بهم برنخورد بهتون میگم حالا دیر نمیشه.فکر کرد باهاش شوخی دارم خودمونی تر شد و هی خنده و ادا بازی هی میومد دوروبر من اردوانو بهانه میکرد با من حرف بزنه .بعد شوشو که اومده بود اردوانو بهش دادم جریانو هم گفتم رفتم پرستاره رو صدا کردم اومد جلوی شوشو گفتم علی جان این آقا خیلی اصرار دارن سن و سال منو بدونن چند بار سوال کردن سر حرفو باز کردن شما بهشون بگو من چند سالمه خیالشون راحت بشه خیلی هم نگران اردوان هستن همش دوست دارن دورو بر اردوان باشن کار دیگه ندارن اینجا. شوشو هم همچین چپ چپ نگاش کرد گفت باشه حتما من بهشون میگم.منم نیش باز خوشحال و خندون جلوی چشمش صورت شوشو و اردوانو بوسیدم رفتم.شوشو هم ظاهرا حسابی براش توضیح داده بود من چند سالمه چون فهمیده بود من خیلی سند و سالمه اصلا دور و بر من نیومد .خلاصه که گذشت و یه روز و یه شب هم تو بخش بودیم که دیگه خیلی راحت شدم شوشو مدام بود شب هم اردوان سرحالتر بود همه رو دیده بود از اون محیط در اومده بود شبش خوابید منم تا صبح اقلا تونستم ارتباط صوتی با شوشو برقرار کنم تازه فهمیده بودم موبایل یکی از نعمتای خدادایه .صبحشم که دکتر اجازه ی مرخصی داد بال در آوردم از این که داشتیم میرفتییم خونه ذوق مرگ بودم.وقتی شوشو لباسای خود اردوانو تنش کرد و منم مشغول جمع کردن وسایل شدم از این که میدیدم اردوان بغل باباش همچین خوش خوشانش شده داره کیف میکنه لم داده هزار بار خدا رو شکر کردم.

رسیدیم خونه یاد وقتی افتادم که داشتیم میرفتیم و من تو دلم غوغا بود که دوباره با اردوان برمیگردیم تو خونه یا نه.دیگه معلومه قبیله ی ادم خورا چقدر تحویل گرفتن مارو.بابا حمید با این که از این عادتا نداشت و همیشه نذر میکرد گوشت به ب ه ز ی س ت ی میداد .این دفعه گوسفند قربونی کرد.رفتیم خونه ی عمو جان اینا و دیگه شرمنده ی زن عمو جون شدیم انقدر به ما رسید و محبت کرد من دیگه از شدت لوس شدن مردم.خاله مارال هم همون روزی که اردوان مرخص میشد فهمید همون موقع هم کلی گریه کرد تلفن زد انقدر بغض کرده بود الهی قربونش برم.خوب شد زودتر نگفتیم وگرنه تحمل این استرس براش خیلی سخت بود.حالا اون چند روزه آقا سعید چطوری سرشو گرم کرد که نه زیاد سراغ ما رو بگیره نه مامان اینا رو چیزی متوجه نشه دیگه از اون کارای شق القمر بودا.دست عمو سعید مهربون درد نکنه که واقعا ما رو همه جوره شرمنده ی محبتهاش کرد هم تو بیمارستان هم بعد.بعدشم که رفتیم خونه مدام مامانم و زن عمو جون و مادر جون و عزیز جون روزا نوبتی پیش من و اردوان بودن من فقط به اردوان میرسیدم دیگه کار دیگه نداشتم شبا هم که شوشو بود باز خیالم راحت بود تا دوران تقاهتش بگذره.  قربونش برم بس که شیطونی میکرد اقلا نذاشت ما اسمشو دوران نقاهت بذاریم.خدا رو شکر خونه که اومدیم هم اشتهاش خوب شد هم خوابش هم بهانه گیریهاش کم شد.دیگه شد همون اردوان گوگولی فضوله شیطونه که براش میمیرم عاشق فضولیهاشممممم. منم همش بغلش میکردم ایستاده هی بازی و هی راه ببر و هی بدو بدو میکردم تا سرگرم بشه.بیشتر وقتا هم هی خودشو خم میکرد که بذارمش زمین خودش شخصا از ارتفاع پایین به امور مربوط به وسایل خونه و اسباب بازیها رسیدگی کنه.کلا مثل اینکه مدیریت در ارتفاع فقط برای نصف شبا خوبه روزا فایده نداره.خلاصه که در کل خدا رو شکر اونم هزاران هزار بار.الان دیگه انگار نه انگار هزار ماشالا خوبه خوبه.همه چی هم طبق اکو و نظر دکتر خوب و نرماله.دوباره هم کالری زده به بدن داره جبران مافات میکنه الهی من بمیرم برای این شکموی گوگولیم .

منم هنوز خاله نشدم.یعنی خاله شدما ولی دخمل گوگولی خاله که فداش بشم هزار بار هنوز نیومده نپریده بغل خاله.تو شیمک مامان جونش جا خوش کرده تنبل خانوم.دیگه کارمون شده هی زنگ میزنیم ببینیم بالاخره این خانوم خانوما یه تکونی رو به بیرون به خودش داده یا نه .همه چیزشم هزار ماشالا خدا رو شکر خوبه و خلاصه انتظار شیرینیه این روزای آخر.بپر بیا بغل خاله دیگه دلم آب شد آخه.از همه ی شما دوستای گلم که میدونستین و برامون دعا کردین هم خیلی خیلی ممنونم.ایشالا که همیشه همه تون سلامت و شاد باشین .حتما میام وبلاگاتون سر میزنم .خیلی خیلی دوستتون دارم و برای همه تون ارزوی بهترین و شاد ترین و موفقیت امیزترین روزا رو دارم.از شونصد خط بودن پستمم شرمنده .دیگه ننوشتم ننوشتم حالا هم طومار نوشتم .ببخشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:55  توسط ملودی  | 

سلامی دوباره به همه ی شما دوستای خیلی خیلی مهربون.از هفته ی قبل میخواستم این پستو بنویسم که نشد.تازگی ها رفلکس من نسبت به زمان درست آپ کردن خیلی بسیار زیاد اینور اونور شده.میخواستم  بعد از سر زدن به وبلاگا آپ هم بکنم که اردوان گوگولم زد رو دنده ی لج بازی یکی دو ساعتی هم رو همون دنده تخته گاز میرفت بعدشم که دیگه گرفتار شدم تا الان.حالا بریم سر اصل مطلب

امسال عید فطر یکی ار بهترین عید فطرای زندگیم بود چون اون روز یکی از خاص ترین و بهترین روزا بود.دهم مهر ماه تولد شوشو که هر سال برای من بهترین روزه و کلی تو اون روز خوشحال و شاد و سرحال و عاشقترم.علی گل و مهربون و دوست داشتنی و بینظیر من بازم تولد مبارک.خدا رو خیلی خیلی خیلی شکر میکنم که سی و سه سال قبل تو رو که یه پسر کوشولو بودی به عمو جان و زن عمو جون داد تا الان بشی بهترین شوشوی دنیا و بهترین بابای دنیا برای من و پسر کوشولوی خودت.اولین تولد بابا شدنت مبارک باشه عزیز دلم .ایشالا که سالهای زیاد شاد و موفق و سلامت باشی و در کنار ما.بهترین بهترین من که میگم خود خودتی.

روز تولد شوشو هم من تنبل ترین و خواب آلو ترین ملودی دنیا زده بودم رو دست نونواها از کله ی سحر هی جابجا میشدم  هی شوشو رو نگاه میکردم تا چشماشو باز کنه و من فووووری تولدشو تبریک بگم و تا چشماشو باز کرد با چند حرکت عشقولانه و صدای بلننننند تولدشو تبریک گفتم.بعدشم دیگه گرفتم خوابیدم وقتی هم اردوان بیدار شد با کمال پررویی خودمو به کری زدم چشمامو هم باز نکردم یعنی من خوابم شوشو بلند شد به کارای اولیه ی قبل از می می خوران  اردوان  رسید.البته من این کارو همیشه به خاطر تنبلی انجام نمیدم.اون روز  میخواستم اردوان هم  شوشو رو زودتر از من ببینه تولدشو تبریک بگه.چیه خوب مگه بچه م دل نداره؟چی؟اردوان هنوز بچه ست نمیفهمه ؟خوب اون نمیفهمه باباش که میفهمه میتونست اردوانو از تخت بلند میکنه بگه پسر خوشگلم امروز تولدمه میتونی تبریک بگی.بقیه ی صبح ها و نصف شبایی هم که خودمو به کری میزنم دلیلش فقط و فقططططط اینه که این پدر و پسر دقایقی در سحرگاهان و نیمه شب با هم خلوت کنند . اصولا از اون مادرایی نیستم که هی خودشو بندازه وسط نذاره پدر و پسر با هم اختلاط کنن.دماغ دراز هم خودتیییییییی

خلاصه که ناهار هم مامان اینا و سعید و مارال و عمو جان  اینا و آرزو ناصر و نیلو جیییگرم و عزیز جون و پدر جون و مادر جون و کیوان و حسین و حمید  برای صرف ناهار و صد البته گفتن تبریک و تحویل کادوها دعوت کردم.اوا تو رو خدا خودتونو ناراحت نکنین که ملودی جون چطوری با بچه ی کوچیک مهمون داری میکنی .روز قبلش با کمک همساده ها که شامل مادر جون و زن عمو جون بود به همه ی کارا رسیده بودیم(بودن) ظهرشم چون دیدم احترام بزرگتر واجبه گذاشتم برنجو مامانم که الهی قربونش برم  زودتر بیاد درست کنه.خلاصه که همسایه ها یاری کردن منم تولد شوشو داری کردم.

یه گزارش کوتاه هم بدم که دیگه اینجا اتفاق های سالانه نشه.انقدر گرفتارم که نگو صبح بدو بدو باید اردوانو تحویل مامان بدم برم سر کار اونجا هم که دیگه نمیتونم تنبل خونه راه بندازم تخته گاز کارامو میرسم تا بتونم اقلا زودتر برم خونه.وسط روز هم یه بار به اردوان گوگولم سر میزنم.اگه مامان بعضی روزا کاری داشته باشه گاهی اوقات زن عمو جون طفلکی اردوان و نیلو رو با هم نگه میداره گاهی اوقات هم مادر جون اردوانو نگه میداره.چند بار هم گوگولمو بردم شرکت به غلط کردن افتادم بس که بهانه گرفت بس که بابا حمید منو دعوا کرد .نمیدونم جریان چیه هر وقت اردوان گریه میکنه یا بهانه میگیره از نظر بابا من مقصرم بچه داری بلد نیستم .اصولا مدافع پر و پا قرص اردوان بابا حمید منه من اگه جرات داشته باشم بگم بالای چشم اردوان ابروهه با بابا حمید طرفم.همیشه هم میگه تا بفهمی  مامانت چقدر زحمت کشیده .آخه بابا حمید جونم قربونت برم کی منکر زحمت کشیدن مامان جون منه.

مارال جیگرم هم که جوووووووننننن گرد و قنبلی شده .من فدای اون دختر گوگولی درونش بشم همش منتظرم گیرش بیارم خودشو دخملی درونشو بوس بووووسی کنم قربونشون برم الهی.این ترم هم مرخصی گرفته منتظر دختر گوگولیه که بیاد ما رو ذوق مرگ کنه.دوران نی نی درون داری مارال هم ماجرایی بودا.این خواهر گلاب من از روزی فهمید یه نقطه گوگولی داره تا الان که دیگه چیزی به دنیا اومدن نی نی جونش نمونده یه ثانیه هم از ناز کردن غافل نبوده و نیست.چیزی در حد اسکیت سواری رو دندون.حالا برای ما که کمتر . سعید موندم چطوری اینهمه ادا رو تحمل کرده.خدا صبرش بده واقعا.دیگه طوری شده که مامان و بابام بارها به مارال تذکر جدی دادن که یه ح ا م ل گ ی اینهمه ادا اصول لازم نداره.مارال هم به خرجش نرفته که نرفته.یه بار دیگه بابا حمید جلوی آقا سعید صداش در اومد به مارال گفت اینهمه آدم ح ا م ل ه بودن بچه به دنیا آوردن تو شورشو در اوردی چه خبرته نوبری؟مارال هم اعتماد به نفس بیییست گفت بابا چرا متوجه حال من نیستین من با همه فرق دارم من واقعا حالم بده مشکل دارم همه باید این وضعیتو درک کنن و این در حالی بود که از نظر علم پزشکی خودشو نی نی گوگولیش اصلا مشکلی نداشتن خدا رو شکر.بابا حمید هم اون روز ظاهرا حوصله ی درک نداشت گفت هیچکی نمیتونه درک کنه حالت بده به سعید بگو یا حلش کنه یا ببره پیش دکترت  حالتم بد  نیست بشین ادا در نیار یا برو تو اتاق استراخت کن.مارال هم دیگه سکوتو بر سخنرانی ترجیح داد الهی قربونش برم دیگه بهانه هم نگرفت.خلاصه که بهانه ی های مارال از دوران و ی ار داری و چرخی دن بچه و بزرگ شدن نی نی نقطه و آیو  وای و ایش و ویش ادامه داشت و داره حالا هم که بهانه ی داغغغغغغ ز ا ی ی دن و تازه انگار متوجه شده که این نی نی نازه دخمله .اونم بدتر از من رفلکسش چند ماه بعد کار میکنه  هی گریه میکنه به سعید میگه من میدونم خانواده ی شما یه دونه پسر داشتن دلشون میخواست نوه شون پسر باشه خودتم همینطور منو بچه مو دوست ندارین.حالا این آقا سعید و خانواده ش با چه زبونی باید بهش حالی کنن که والا به خدا اصلا اینطور نیست این حرفا چیه خیلی هم خوشحالیم خدا میدونه.کار به جایی رسید که سعید دست به دامن شوشو شده بود که مارال چند وقته همچین بهانه ای میگیره من دیگه هیچ راهی بلد نیستم بهش ثابت کنم که خیلی دختر دوست دارم خیلی هم خوشحالم .شوشو هم در حرف زدن با مارال و سفارش کردن به من و حرفای من به هیچ جا نرسید یه روز خونه شون بودیم مارال دوباره هی بهانه میگرفت جلوی مارال به سعید گفت لطف کن مارال ز ا ی م ان کرد همه چی به خوبی تموم شد اول از قول من یه دونه در جا بزن پس کله ش بعد خواستی از قول خودتم دو سه تا بزن.این دیگه  خیلی روش زیاده.الهی من قربون این خواهر گلاب جیگرم برم ما هم خندیدیم همچین بلند شد با اون نی نی قنبلی درونش قهر کرد رفت تو اتاق درو به هم زد که کلی دلم سوخت حالا هر چی هم پشت در قربون صدقه ش رفتم هی گفتم ببین اردوان داره در میزنه خاله مارالو میخواد درو باز نمیکرد که نمیکرد آخر سر شوشو اومد پشت در گفت باشه مارال معذرت میخوام حرف بدی زدم شوخی کردم خلاصه کلی منتشو کشیدیم درو باز کرد تا باز کرد شوشو رفت تو اتاق گفت مارال قول میدم این کارو از سعید نخوام صبر میکنم اومدی تو بخش خودم یه دونه بزنمت این عقده م خالی بشه.مارال دیگه انقدر عصبانی شد هر چی دم دستش بود پرت میکرد طرف شوشو .مرده بودیم از خنده.اگه سعید دخالت نمیکرد نمیگفت مارال کافیه شوخی هم حدی داره فکر کنم بدش نمیومد تختو هم بلند کنه پرت کنه.خولاصه که همه اعم از من و شوشو و مامانم و بابا حمید و کمی تا قسمتی عزیز جون منتظریم دخمل گوگولی دنیا بیاد یه حالی به احوالات این مامان ناز نازیش بدیم.الان که تا بگیم یه جفت ابروی بالای چشمای خوشگلتهفوری میگه آخ سرم آی لگد زد آی کمرم آی پهلوم وای حال ندارم...... الی آخر.یه مدت که راضی شده بود ط ب ی عی ز ا ی م ان  کنه یه مدت پشیمون شد گفت نه فقط ز ا ی م ا ن تو آب در غیر اینصورت من نمیتونم .بعد گفت اصلا نمیتونه خودشو راضی کنه باید حتما س ز ا ر ی ن بشه .الانم تازه به این نتیجه رسیده که نمیتونه عملو تحمل کنه و به هیچ روشی رضایت نمیده.خاله جون هم که خدای اذیت کردنه بهش گفت مارال غیر از ط ب ی ع ی و س ز ا رین یه راه دیگه هم هست با دخترت صحبت کن راضیش کن همونجا بمونه تو هم راحت باشی. سعید هم که بهش گفت هر چی دکتر تشخیص بده دو سه تا قلنبه هم به دکتر بنده خدا ی از همه جا بیخبر گفت بازم تاکید کرد که اصلاااااا آماده نیستم زا ی  م ا ن کنم .فیلمیه خلاصه.انگار اون دختر نازنازی گوگولی که خاله فداش بشه الهی منتظر آمادگی مامان ناز نازیش میمونه.

چقدر پشت سر مارال غیبت کردما .بذار چادر گل منگولی مو در بیارم خواهرررررر.منم خودم خوبم یعنی یه جور حالت سپردن همه چی دست خدا پیدا کردم.اردوان هم دیگه خیلی خیلی فعال شده و خسابی همه چی رو زیر و رو میکنه فدای اون فضولی هاش و کنجکاویهاش و شناختن دنیای اطرافش برم من الهییییییی جوووونمه هر چی آتیش بسوزونه بازم نوکرشم در بستتتتت. دیگه من و شوشو راز مشترک نداریم و گفتیم.البته هم خوب شد هم بد .خوب به خاطر این که خیلی تو دلمون قلنبه شده بود بد هم به خاطر اینکه مورد مواخذه قرار گرفتیم که چرا زودتر نگفتیم و مشکلات دیگه ش.خلاصه که بدجور محتاج دعا هستیم.دیگه چیزی نمونده خدایا مثل همیشه لطف و رحمت خودتو نشونمون بده. تازگیها یه مرض جدید هم گرفتم اصلا نمیتونم برم خونه ی عزیز جون.انگار از در میخوام برم تو دیوونه میشم .با وجود اینکه باید قبلا این حالتو داشتم ولی هر چی میگذره انگار من بدتر میشم.یاد بابا بزرگ دیوونه م میکنه.این که الان میرم تو به جای بابا بزگ فقط یه قاب عکس بزرگه با چندین عکس کوچیک خانوادگی اینور و اونور برام غیر قابل تحمل شده.این که کفشاش تو جاکفشی نیشت لباساش آویزون نیست .آخه کجایی بابا بزرگ خیلی دلم گرفته روز به روز بیشتر دلتنگتم.به هر بهانه ای شده نمیرم پیش عزیز جون مدام بهانه میارم به عزیز جون میگم بیاین بالا هی بهانه جور میکنم بیشتر نگه ش میدارم تا ببینمش یا بفهمم عزیز جون خونه ی هر کی هست بدو بدو میرم اونجا.دلم نمیاد بهش بگم نمیتونم بیام.قربون دل عزیز جونم برم که تو اون خونه تنها زندگی میکنه انقدر فهمیده و صبوره .یه موقع هایی از خودم لجم میگیره که انقدر بیمنطق شدم حساس و کم صبر شدم.شایدم دلیلش چیز دیگه باشه هزار تا فکر بیخود تو سرم میاد و میره.بگذریم بابا باز من دارم میزنم تو خاکی.

چقدر نوشتما.باز چونه م گرم شد هی حرف زدم کلی سر و چشمتونو درد آوردم.مرسی به خاطر همه ی پیغامای خصوصی و دلداریهاتون.برای همه تون بهترین آرزوها رو دارم.دوسستتون دارم.دعا یادتون نره.ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:42  توسط ملودی  | 

سلااام سلااام هزار تا سلام به همه ی دوست جونای خیلی خیلی خیلی خوب و مهربونم.میدونم خیلی وقته ننوشتم.میدونم حتی شده یه بارم این وسط باید یه زیر آبی میزدم ولی نزدم.ببخشید به خدا نشد نه این که نتونم ولی خوب تو یه حال و هوای دیگه بودم و هستم.اون گرفتاری که تو پست قبل نوشتم  از نوع اینجوری هم قرار بود عروسی حسین باشه که نشد و منم اصلا تو مودش نیستم یه ساعت وقت شماها رو بگیرم و راجع بهش روده درازی کنم.کلا چند وقتیه روده ی درازم کمی تا قسمتی کوتاه شده و بخش بسیار زیادیش صرف اردوان گوگولی داری میشه که روز به روز داره خوردنی تر میشه و من روزی هزار بار فقط قربونش میرم.میمیرم براش عروسک خواستنی منننننننالان دیگه میشینه نصف سینه خیز و گاهی هم با ناپرهیزی چهار دست و پا و بیشتر اوقات تو روروئک همه جای خونه رو متر میکنه دقیقا اگه ازش سوال کنین میگه چند مترههنوز دندون نداره و من موندم نکنه بی دندون بمونه تنبل دست دسی هاش وچرخوندن دستای  تپلیش و نانای کردنش منو کشته.هنوزم اول از همه عاشق باباشه .دیگه داشته باشین که اردوان به حدی شوشو رو تحویل میگیره که شوشو میاد خونه اگه بیدار باشه از هر جا و مشغول هر کاری که باشه به هر طریقی خودشو به باباش میرسونه.تازه سر حال هم باشه به افتخار ورود باباش دست دسی هم میکنه الهی من قربون اون دل کومچولوی عاشقش برم .عمو احسانش معلم سر خونه ی آموزش هر چی کار بده به اردوان.شوشو میگه موندم تو چطوری به یه بچه ی به این کوچیکی اینهمه کار بد یاد میدی اگه اراده کرده بودی یه کار خوب یادش بدی تا حالا این بچه سواد خوندن نوشتن داشت.تمام این کارا به اشاره های بسیار کوچیک عمو احسان انجام میشه که شامل چک زدن تو صورت دوووو کردن و ابپاشی صورت کشیدن عینک و انداختنش به دورترین نقطه ی ممکن.انگشت تو چشم دیگران فرو کردن فوت کردن سوپ از تو دهن تو صورت طرف مقابل کوبیدن هر دو تا دست تو ظرف غذا خالی کردن جعبه ی دستمال کاغذی  عوضی گرفتن میز غذا با زمین فوتبال کوبیدن گوشی موبایل یا تلفن به میز و خاطر نشان کردن که فقط گوشی رو میشه کوبید و چیز دیگه نهههههه اردوان و اردوان هم که ماشالا با استعدااااد همه رو یاد گرفته و جالبه تو انجام این جور کارا فقط از عمو جونش حرف شنوی داره.دیگه عمو احسان نمیذاره اقلا این بچه استعداد خودشو تو کشف خرابکاری نشون بده خودش زودتر آموزش میده.دیگه کار به جایی رسیده که عمو جان در امر تربیت نوه جونش دخالت کرد و گفت دیگه فقط باید کارای خوب به اردوان یاد داده بشه.یه روز که انقدر احسان تشویقش کرد دستمال کاغذی تو کاسه ی سوپ بریزه و دستاشو بکوبه تو کاسه و سر و صورتش که چشمای نیلو از تعجب باز مونده بود با حالت جدی انگشت اشاره ی کوچولوشو رو به احسان گرفت دقیقا همون جوری که آرزو باهاش حرف میزنه گفت نههه دایی احسان این کار بده بعدشم همون کارو رو به اردوان کرد و گفت این کار بده.اون دو تا هم ماشالا چقدر فهمیدن تازه احسان به نیلو گفت نه نیلو انقدر کیف داره تو هم بیا.منم فقط تماشا میکردم منتظر بودم ببینم این تخلیه ی انرزی تا کجا ادامه داره.خلاصه که جریانیه کارای اردوان خودش یه پست طولانیه

  تو قبیله ی ما هم همه چی مرتبه همه از کوچیک و بزرگ مشغول کارایی هستن که باید باشن خدا رو شکر. دخمل گوگولی درون خاله هم حالش اونجور که از شواهد معلومه خوبه خوبه و حسابی قنبلی شده و دیگه انتظار کم کم داره تموم میشه .باورم نمیشه تا یه ماه و خورده ای دیگه خاله ی یه دخمل خوردنی میشم فداش بشم الهی.

خودم و شوشو هم خوبیم مشغول زندگی کار اردوان داری .هفته ی پیش با عمو جان و زن عموجون و آرزو و ناصر و  نیلو جونم جیگر من که برای خودش خانومی شده و دیگه با حرفای خوشگلش دل همه رو برده رفته بودیم شمال.هم خوش گذشت هم بد.خوش گذشتنش که معلومه دیگه دور هم بودن و تو سر و کول هم زدن و لوس شدن و گردش و نیلو اردوان خوری و این کارا .بد گذشتنشم دیگه مربوط به دل من و شوشو بود.فکر نمیکردم فاش کردن یه راز مشترک انقدر برای جفتمون سخت باشه که آخرش بریم و برگردیم و هیچکدوممون دلمون نیاد حرف بزنیم.اینم که میخوام بنویسم خاطره ی یه گردش نصف شب من و شوشو تو ساحله تا بدونین تو جه حال و هوایی هستم

نصفه شبه خوابم نمیبره میشینم به شوشو و اردوان نگاه میکنم عزیزترینامن دو تا مرد گنده و کوچولو هر دوتا دوست داشتنی و ماه طاقت نمیارم .اسیر وقتایی هستم که اردوانمو تو خواب ب ب وسم اونم آبدار .اردوان انقدر شیطونی کرده که خسته و مست خوابه فقط جابجا میشه و یه نفس عمیق میکشه .دلم میلزره اشکام سرازیر میشه .شوشو بیدار میشه ب غ ل م میکنه میگه چی شده ملودی چرا نمیخوابی؟ خوابم نمیبره دلم گرفته و باز گریه گریه.میگم میای بریم بیرون.میگه کجا ؟هر جا یه جای خلوت یه ساحل که هیچ آدمی نباشه.میگه این ساعت با این بارون تو هیچ ساحلی ادمیزاد پیدا نمیشه پاشو بریم.بلند میشم حاضر میشیم زن عمو جونو بیدار میکنم بهش میگم که ما به سرمون زده میخوایم بریم گردش میگه برین من پیش اردوان میخوابم خیالتون راحت باشه.میزنیم بیرون .بارونه.تو ماشین لم میدم عینکمو برمیدارم چشمامو نیمه باز میکنم نور چراغا تبدیل به خطهای تو هم میشه صدای بارون برف پاک کن لاستیک ماشین تو خیسی جاده میگم علی تندتر برو شیشه رو میکشم پایین بارون میخوره تو صورتم نور چراغا همونطوریه .میرسیم به ساحل .هنوز دو قدم نرفته تو بارون موش ابکشیده هستیم اهمیت نمیدم .موجای دریا رو دوست دارم صداشونو نا آرومیشو تاریکی رو تنهایی تو ساحلو.همین جور با شوشو حرف میزنیم و راه میریم  و خیس میشیم .یهو هوس میکنم دراز بکشم اصلا هیچی برام مهم نیست ولو میشم رو نرمی ساحل الان دیگه عینک هم دارم بارون حسابی خیس و کثییفش کرده مهم نیست چشمامو میبندم طاق باز دراز میکشم و میذارم بارون خیس خیسم کنه.شوشو کنارم دراز میکشه .دو تایی ب غ ل هم تو ساحل ساکت بر میگردیم رو به دریا.چشمام بسته ست.صدای بارون صدای دریا و از همه مهم تر صدای شوشو تو گوشمه .دعا میخونم .جشمامو باز میکنم حس میکنم دور تر ازپاهامون یه چیزی تو ساحل داره تکون میخوره انگار اب اوردتش .نمیدونم چرا یهو فکر میکنم جنازه ست پس جرا کوچیکه؟بچه ست ؟از فکر خودم وحشت میکنم بلند میشم میشینم جیغ میکشم شوشو میگه چیه ملودی چی شد؟ با گریه میگم اون بچه رو اب اورده شوشو بلند میشه به طرف جایی که اشاره کردم بره دستشو میگیرم  علی  اون بچه تو آب غرق شده باز گریه گریه گریه.چرا کوچیکه.شوشو دقت میکنه میگه جنازه چیه ملودی صبر کن ببینم میره جلوتر میگه فقط یه تیکه چوب خزه بسته ست چرا اینجوری میکنی؟حس میکنم تمام تنم میلرزه هر چی تو دلمه بهش میگم از این که از چی ترسیدم از این که تو چه فکری بودم .شوشو میگه ملودی چرا با خودت اینجوری میکنی بازم منو بغل میکنه و سعی میکنه به هر نحوی آرومم کنه.از سرما یخ کرده بودم میلرزیدم برگشتیم تو ماشین شوشو دید هم موبایل من هم خودش میس کال داریم زن عمو جون نگرانمون شده بود زنگ میزنه معلوم میشه کلی نگران شده از این که جواب ندادیم. شوشو میگه الان میایم سحری میخوریم.میگم مگه ساعت چنده؟ما این همه مدت اینجا بودیم چقدر زود گذشت؟؟؟؟؟برمیگردیم خیس و خسته و یخ کرده.میرم لباسمو عوض کنم باز خم میشم رو اردوان میبوسمش باز دلم میلرزه باز بغض میکنم.با تن لرزون میرم سحری بخورم زن عمو جون میگه ملودی چی شده حالت خوب نیست میگم خوبم.یه چایی  میخوری؟بله مرسی .آرزو میگه چیه ملودی تو فکری ؟میگم نه خوبم سردمه میره یه پتوی نازک میاره میندازه پشتم .م ی ب وسمش ازش تشکر میکنم.میگه نه بابا اصلا حالت خوب نیست .رو به شوشو میگه اون ملودی طلبکارو تو ماشین جا گذاشتی؟میزنم زیر گریه بی اختیار میگم اون ملودی مرد .عمو جان که روزه نمیگیره و فقط به شوق ما بیدار شده  میگه ملودی چی شده دخترم؟زن عمو جون به شوشو میگه چی شده علی تو چیزی بهش گفتی؟میگم نه به خدا همین جوری دلم گرفته بود رفتیم بیرون هم خیس شدم لرز کردم بدتر شدم.آرزو میگه تو مغزت به معده ت ارتباط مستقیم داره بیا اینو بخور خوب میشی و یه قاشق غذا میذاره دهنم هنوز نجوویده یکی دیگه میاره جلو میگه آها افرین در گاراژو باز کن.خنده م میگیره با دهن پر میگم این خندق بلاست گاراژ نیست .میگه میدونم خواستم جلو مادر شوهر پدر شوهر احترامتو حفظ کنم.قاشقو میگیرم میگم بده خودم میخورم.میگم ببخشیدناراحتتون کردم.شوشو برام بیشتر غذا میکشه دستشو میندازه دور گردنم میگه ملودی خوبی سردت نیست؟ میگم نه خوبم.آرزو میگه حالا که ناز کش داری بگو وای علی دارم میمیرم.همه میخندیم.میگه منم برم ناصرو بیدار کنم یه خورده نازمو بکشه از حسودی نمیرم.میگم از خواهر شوهری مردی میخوای خودم نازتو بکشم ؟یه قاشق غذا پر میکنم دم دهنش میگم بزن به معده روشن شی دختر عمو.همه میخندیم همه شادیم همه سرحالیم ولی باز تو دلم غوغاست.....................نمازمو میخونم باز اردوانو م ی ب وسم.با این که خوابه خوابه ولی هوس میکنم بیدارش کنم بهش شیر بدم .قربونش برم تو خواب و بیداری با چشمای بسته شروع به خوردن میکنه و من به صدای خوردنش گوش میدم و صدای نفساش و نفس عمیق میکشم تا بوی بینظیرشو با تمام وجود حس کنم .شوشو مثل همیشه میشینه پشتم تا بتونم بهش تکیه بدم مثل همیشه منو اردوانو ناز میکنه .میگم علی بازم تو دلم غوغاست و باز بهترین حرفای دنیا رو ازش میشنوم . میشنوم و باز تو دلم غوغاست......

هیچی نشده نگران نشین مهم نیست فقط برامون دعا کنیم.الان خوبیم هم من هم شوشو هم اردوان .نوشته ی کوچیکی بود از تعریف تو خاکی زدنای من مهم نیست.ایشالا که شما ها هم همه تون خوووووب خووووب خووووب  وشاد و سلامت  و سرحال باشین.نماز روزه هاتونم قبول یاشه عید فطر هم پیشاپیش به همه تون تبریک میگم.یه عالمه دلتنگتونم.نمیدونم کی دوباره میتونم بنویسم یا سراغ وبلاگاتون بیام .ایشالا این دفعه با خبرای خوب میام.دعا یادتون نره.

دوستتون دارم همه تونو و برای همه تون دعا میکنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:18  توسط ملودی  | 

سلام و صد سلام به همهی دوست جونای خیلی خیلی خیلی  مهربونم به خاطر همه ی لطفاشون تبریکاشون احوالپرسیهاشون و دلتنگیهاشون.نمیدونین چقدر دلم برای همه تون برای نوشته هاتون برای همه چی تنگ شده ولی متاسفانه بی وفا تر از همه خودم شدم که سالی یه بار سراغ وبلاگم میام.هی روزگار .نمیدونم از کجا بگم و از چی  بنویسم.انقدر حرفا هست که نگو.خلاصه ش که بکنم این میشه .اول از همه بعد از شونصد روز تاخیر روز پدر به همه ی پدرای گل دنیا مبارک باشه مخصوصا به شوشو که اولین سال پدر شدنش بود و من هوار تا خوشحال بودم وقتی این پدر و پسر عاشقو میدیدمروزتو دوباره بهت تبریک میگم شوشو و بابای عاشق و گل و مهربون و نمونه و بینظیر.امیدوارم که سایه ی همه ی پدرای گل بالا سر بچه هاشون باشه و خدا همه پدر های در گذشته رو بیامرزه و روحشون همیشه شاد باشه مخصوصا بابا بزرگ گلمون که واقعا جاش خالی بود .هیچ وقت فکرشو هم نمیکردیم که امسال روز پدر سر خاک بابا بزرگ باشیم و در حسرت دیدارش .من و شوشو و گوگول ترین پسمل دنیا که اردوان باشه خوب خوبیم.اردوان  دوران شیرینی وحشتناکشه دیگه روزی صد بار هوس میکنم درسته بخورم قورتش بدم کپلو ی خوردنیمو حالا یه پست راجع به کارای جدیدش مینویسم .واقعا میگن عشق به فرزند راست میگنا جووووووونمونه .یه عالمه منتظریم که من خاله بشم.بله دیگه فقط من خاله میشم یعنی اینجوری رووووشن کنم که خاله شدن من از همه ی نسبتا بیشتره  دیگه داشته باشین که این دل من چقدر برای گوگولی خاله پر پر میزنه.تازه این خبرم بدم که من خاله ی یه دخمل خانوم جیگرم الهی من فداش بشم قنبلی رو .یه خبر بد هم بود که خدا رو شکر به خیر گذشت و اونم عمل سه باره ی عزیز جون گلمون بود یکی که قبلا بود و دیگه داشت یادمون میرفت  و دو تا عمل به فاصله ی کوتاه تو این مدت که یکیشون خیلی مهم نبود ولی بالاخره بیهوشی داشت و ما مردیم و زنده شدیم و الان با این که خیلی ضعیف شده و دوران نقاهت طولانی رو میگذرونه ولی خدا رو شکر فقط میتونم بگم که به خیر گذشت.خدای خیلی مهربون بود و هست که سلامتی عزیز جون بینظیرمونو دوباره بهمون داد .یه خبر خوووب هم بود اونم عروسی مریم و شهریار تو روز نیمه ی شعبان بود که هر چی فکر کردیم دیدیم نمیشه نریم به خاطر همین رفتیم عرووووووسی اونم دسته جمعی با عمو جان و زن عمو جون و کیوان و حسین .حالا شانس آوردن مامانم اینا  مهمون داشتن و مارال و آقا سعید هم به خاطر دخمل گوگولی درون از این سفرا نمیرن  وگرنه همه میرفتیم بعدش تا آخر عمر یادشون میموند که ما رو به صورت قبیله ای عروسی دعوت نکنن.با این که زن عمو جون کلی کمک حالمون بود و زحمت کشید خیلی خسته شدم دیگه حساب کنین با اردوان این همه راه جمعه رفتیم و دوشنبه برگشتیم ولی به رفتنش میارزیدخیلی بهمون خوش گذشت.ایشالا که خوشبخت ترین عروس داماد دنیا بشن خیلی خیلی خوشبخت .  تازه یه عالمه خبرا هم از عروسی دارم که بعدا مینویسم .نمیدونم با این همه حرفا چیکار کنم فکر کنم باید شونصد تا پست بنویسم

خودمم خوبم مشغول اردوان داری خانه داری کار کار کار واقعا یه وقتایی حس میکنم دارم دوبرابر انرژیم فعالیت میکنم . یاد اون روزای بیکاری بیعاری بخیر ننه .ولی خووووب اینم دورانیه برای خودش .تازه  من بازم بیستم مرداد یه سال بزرگتر شدم و اولین تولد مامان شدنمو تجربه کردم خدایا شکرت به خاطر همه ی خوبیهایی که تو این سالها ی اخیر بهم دادی اول شوشو بعدشم اردوان .بارانه جون گل ممنونم عزیزم از تبریکت خیلی ممنون که به یادم بودی قربونت برم.

ببخشید به خدا وقت نکردم جواب ایمیل و کامنتای خوشگلتونو بدم و براتون کامنت بذارم تو اولین فرصت میام و حتما براتون کامنت میذارم ولی بدونین کمابیش به وبلاگاتون سر زدم ولی هنوز وقت نکردم همه رو بخونم امیدوارم تو هر وبلاگی که میرم همه شاد باشن و خبرای خوب بخونم و همیشه برای همه تون آرزوی شادی و موفقیت و سلامتی داره از ته ته دلماونایی که تولد خودشون و نی نی های نازشون بود از همین جا به همهشون تبریک میگم تا برم تو وبلاگاشون یکی یکی تبریک بگم.

آخرشم یکی از مکالمه های خودم و شوشو رو مینویسم  که همش نتیجه ی دیدن تی وی بود.شوشو: دختر عمو حالت چطوره من:خیلی خوبم پسر عمو شوشو : (در حال اشاره کردن به اردوان) با این اسباب بازی که داری بایدم خوب باشی دختر عمو دستم درد نکنه چه اسباب بازی برات درست کردم من:تو برام درست کردی من خودم کلی زحمات قبل و بعدشو کشیدم تازه با این همه به درد اینده م هم نمیخوره میره دنبال کارش شوشو:خیلی روت زیاده دختر عمو  ولی نگران اینده ت نباش  من و مامان وبابات هستیم من:مامان وبابام چرا نکنه دفترچه ای چیزی در کاره شوشو: نخیر برای این که ببرم تحویل مامان و بابات بدمت دختر عمو من:( د ر حالی که دیگه نتونستنم حمله ی ضربتی به طرف شوشو نکنم) میکششششمتتتت پسر عمووووو منو تحویل بدی شوشو: (در حال دفاع از جان) اسباب بازیت بی پدر میشه دختر عمو خودتو کنترل کن باشه پیش خودم نگه ت میدارم من: نه تو رو خدا نگه ندار پسر عمووووو اگه به خاطر اسباب بازیم نبود کشته بودمت .جفتمون مرده بودیم از خنده تا دو سه روز هم هی کارمون شده بود میگفتیم دختر عمو پسر عمو واقعا این تبلیغ تی وی چسبیدا مناسب منو شوشو پسر عمو بود

همیشه شاد باشین و بازم ببخشید اگه سر نزدم .دوستتون دارم و براتون بهترین آرزو ها رو دارم

 

پ.ن:ببخشید به خدا نتونستم زودتر بیام و جواب کامنتای پر از مهربونیتونو بدم.هوااار تا از همه تون ممنونم.به خدا اینروزا شدیدا گرفتار شدم .البته از اوون گرفتاریهای اینجوری  حالا بعدا میام مینویسم احتمالا یکی دو هفته دیگه سرم خلوت میشه و میام در خدمت تک تک شما مهربونا هستم شرمنده همه تونم و دوستدار تک تکتون  بارانه جون مهربونمراست میگی بهتره اسم وبلاگمو بذارم اتفاق های سالانه و یا دو سالانه 

خاله شادی وبلاگت باز نمیشه اینجا مینویسم ما دربست چاکر شما هم هستیما خلاصه هر چی میخوای  بنویسی بنویس منم میخونم فقط سرمو به دیوار نکوب

بقیه ی دوست جونای خوبم میام حتما حتما یکی یکی سراغتون تا ببینم چه خبر بوده ملودی نبوده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:37  توسط ملودی  | 

اول از همه و یه روز جلوتر  روز مادر به همه ی مامانای گل و ناز و مهربون و دوست داشتنی دنیا مبارک باشه و همیشه سلامت و شاد و باشن و بالا سر بچه ها شون.خیلی خیلی خیلی مبارک باشه .منم امسال برای خودم مامان شدما باورم نمیشه ولی آخه پسمل من که این حرفا حالیش نیست فقط بلده می می بخوره جیش بزنه الهی من فداش بشم.خدایا هزاران بار شکرت که لذت مادر بودنو به من نشون دادی .هر چی شکر کنم بازم کمه

روز زن هم به همهی خانومای خوب و ناز و مهربون و جینگیلی مستون مبارک باشه .با آرزوی موفقیت و سلامتی و شادی برای همه

نیم سالگی اردوان گوگول ما هم مبارک باشه .باورم نمیشه شش ماه پیش بود که نی نی گوگولی درون من شد اردوان گوگولی بیرون و چقدر دوست داشتنی و گل بود و هست.دیشب تو بغلم خوابیده بود و با خودم فکر میکردم چقدر این شش ماه زود گذشت و چقدر دلم میخواد زمان نگذره و متوقف  بشه .یادم اومد چقدر روزای اول فکر میکردم اوووه کو تا چهل روزگی و الان میبینم شش ماه مثل برق و باد گذشت و همین جور میگذره.امسال به خاطر فوت بابا بزگ گل نه به فکر تولد نیلو جیگر ناز بودیم نه شش ماهگی اردوان و نه هیچ چیز دیگه.فقط از خدا میخوام همونطور که بهمون داده همون طور هم برامون نگش داره.خدایا همه ی بچه های نازو خودت حفظ کن از هر گزندی.

ایشالا که همه ی شما دوستای خوبم هم همیشه شاد باشین.برای شادی روح بزرگ و مهربون همه ی مامانای درگذشته هم دعا میکنم و از خدا سلامتی و خوشبختی و موفقیت بچه هاشونو میخوام و آرامش روح مادرها رو

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:57  توسط ملودی  | 

سلام به همه ی دوست جونای خوبم.ببخشید به خدا که با نوشتن پست های قبل ناراحتتون کردم.نمیدونم چطوریه که همیشه سر دردو دلم اینجا زیاد باز میشه.در هر صورت جای خالی بابا بزرگ همیشه تو دل ما هست و یادش هم همیشه تو قلبمون و دعاهای همیشگیمون برای شادی روحشون.  اصلا روحیه نداشتم برای مراسم چهلم.میگن زود میگذره ولی خیلی سخت میگذره .بگذریم ..دیگه نمیخوام اینجا ناله کنم

این دفعه  میخوام از اردوان گوگوووولی بنویسم که باورم نمیشه همین جور داره بزرگ میشه و من که همش دلم میخواد زمان متوقف بشه و نگذره و هی دلم برای روزا و هفته های قبل تنگ میشه . اردوان که روز به روز شیرینتر میشه و خوردنی تر.باید اعتراف کنم که نی نی گوگولی بیرون داری یکی از بسیار زیاد مشکلترین کارای دنیاست.با توجه به این که نی نی دور و بر ما زیاد بود هی دنیا میومدن هی بزرگ میشدن میدونستم همچین آب خوردن نیست ولی خوب دیدن کی بود مانند عمل کردن.خلاصه که جریان آسفالت و اسکیت سواری روی سیستم عصبی و دندون و این چیزا.با این همه مشکلات واقعا یه خنده ش میارزه به صد....نه دیگه مثلا دو سه شب بیخوابی حالا اگه از اون خنده صدا دارای گوگولی باشه که به یه هفته بیخوابی و شبا بغل کردن راه بردن هم میارزه الهی من قربونش برم.در کل اردوان گوگولی ترین و خوب ترین و ماه ترین پسمل دنیاست

خواب شبش دوره ایه و گاه گیر داره یهو یه هفته همچین خوب میخوابه و نصف شب بیدار میشه شیرشو میخوره میخوابه که من فکر میکنم واقعا چقدر خوبه آدم دو سه تا گوگولی داشته باشه ولی امان از شبایی که اصلا دلش نمیخواد بخوابه.یعنی اون شبا دیگه هیچ راهی نیست جز بیدار موندن حرف زدن راه بردن بازی کردن بهانه هاشو به جون خریدن این جور شبا خیلی زیاد دلم میخواد نقسیم وظایف کنیم با شوشو مثلا من بخوابم شوشو اردوان داری کنه بعد من بیدار بشم شیرشو بدم بخوابم باز دوباره شوشو اردوان داری کنه ولی نمیدونم چرا این برنامه ی من هیچ وقت انجام نشده و شوشو هر دو ساعت  شیفت عوض میکنه.یعنی من تا بخوام بخوابم بفهمم خواب بودم یا بیدار نوبتم میشه.بعدشم شانس بیارم اردوان بخوابه که خودمم از خدا خواسته میخوابم ولی اگه نخوابه من همین جور چرت میزنم خمیازه میکشم تا دو ساعت بشه زود شوشو رو بیدار کنم اردوانو تحویل بدم بپرم رو تخت.عادت هم کرده یا رو پا میخوابه یا باید بغلش کنیم راه ببریم اون رویای بچه رو بذارین رو تختش بخوابه هنوز در حد یه ارزوی دست نیافتنی برای من و شوشو مونده

در مورد پمپرز عوض کردن هم که کلا نمیدوم چرا این بسته های گوگول نشان پمپرز اصلا برکت نداره تا چشم به هم میزنم تموم میشه .ماشالا اردوان بهشون خامه میزنه و وزنشونو زیاد میکنه.موقع شستن هم انقدر وول میخوره فداش بشم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم .بیشتر وقتا هم باید لباس خودمو  بعدش یه عوضی بکنم.یه بار به شوشو گفتم این روزا خیلی در طول روز یادت میکنم همش دلم میخواد اینجا باشی در کنارم باشی .بعد چون دیدم شوشو متوجه عمق مطلب نشد بهش گفتم موقع شستشو و عوض کردن اردوان کمبودشو شدیدا حس میکنم سریع هم فرارو بر قرار ترجیح دادم تا چیزی که از دم دستش پرت میشه به من اصابت نکنه.ولی خداییش شوشو وقتایی که هست همه جوره کمک میکنه و من خیالم دیگه کاملا راحته.مرسی شوشوی گل ایشالا پسرت برات جبران کنه

حالا از غذا درست کردن بگم که روز روزش من با این مورد مشکل داشتم چه برسه به این که اردوان گوگولی هم باشه.وقتی که خوابیده انقدر کار خونه و رسیدگی به خودمو دارم که اصلا وقتی برای غذا نمیتونم بذارم وقتی هم که بیداره نمیتونم بذارمش خودم برم آشپزخونه.تازه بچه به بغل هم آشپزی کردن خیلی سخته.حالا همه چی هم اماده هست همیشه .من فقط باید یه چیزایی رو به قول شوشو مخلوط کنم بذارم سر گاز ولی همونشم انقدر برام سخته انقدر سخته که خدا میدونه.وقتایی که مهمونیم یا همسایه ها یادی از ما میکنن انقدر خوشحال میشم که نگو.ولی بلتم یه دستی اردوانو سمت چب نگه دارم یه وری وایستم با دست راست غذا ر و به هم بزنم .تازه بلتم یه دستی هر چی میخوام بذارم و بردارم تو یخچال و فریزر .تازه یه دستی هم بلد شدم میز بچینم .میوه هم میشورم چایی هم دم میکنم گردگیری هم راه افتادم فقط جارو برقی کشیدن یه دستی دیگه خیلی سخته  .یه بار امتحان کردم دیدم اصلا با گروه خونیم جور در نمیاد دارم از خستگی میمیییرم.کارایی مثل پوست کردن  و سالاد درست کردن و مثلا کتلت درست کردن و اینا که اصلا یه دستی نمیشه.ولی بلتم یه دستی جلوی آینه جینگیلی مستون کنم اینو یاد گرفتم اساسی.حالا چه ربطی به آشپزی داشت دیگه نمیدونم .خلاصه که همچنان مطبخ سوت و کوری داریم مگه این که شوشو خونه باشه

بیرون رفتن هم وقتی جالبه که با شوشو سه تایی بریم ولی وقتی من و اردوان دوتایی باشیم وقتی جالبه  که هوا خوب باشه اردوان تو کالسکه ساکت باشه جیش نکرده باشه می می خورده باشه هیچ جاش درد نکنه بهانه نگیره بعد ببرمش یه دور بزنم بیام .ولی امان از روزی که لج کنه و گریه کنه و من بدبخت مجبور بشم با یه دست اردوان بغل کنم با یه دست کالسکه خالی هل بدم یه یادی از زمین و زمان بکنم تو دلم برگردم.ولی با ماشین که برم اردوان جیک نمیزنه همچین دوست داره ماشین سواری که نگو ساکت رو صندلیش میشینه همچین گوگولی میشه که من همش دلم میخواد به جای روبرو هی از تو اینه نگاش کنم .اما وقتی گرسنه باشه یا یه خامه ای چیزی به پمپرزش زده باشه یا دیگه حجم مایع جمع شده تو پمپرز بالا رفته باشه انقدر جیغ میزنه انقدر گریه میکنه که من چند بار مجبور شدم بزنم کنار بغلش کنم عوضش کنم یا حتی می می بدم بخوره ساکت بشه یه بار هم هر کاری کردم ساکت نمیشد تا میذاشتم تو صندلی گریه میکرد اشکی هم میریخت که دلم کباب میشد تنها هم بودم نمیتونستم بغل خودم بشونم تا حالا هم همچین بی احتیاطی نکردم حتی وقتی شوشو هم هست عادتش میدم رو صندلی خودش بشینه با این که خیلی هلاک بغل کردنش و اون حالت مست و ساکت تو ماشینشم ولی خودمو کنترل میکنم تا عادت بد نکنه.خلاصه اون روز کنار اتوبان وایستاده بودم بچه به بغل یه دستم هم به موبایل هی به جون شوشو غر زدم تخلیه ی کامل انرژی کردم بازم دیدم اینجوری نمیشه نشوندمش تو صندلی هی گریه کرد هی من گریه میکردم قربون صدقه ش میرفتم فایده نداشت داشت هلاک میشد .چند بار براش بوق زدم یهو ساکت شد منم خوشم اومد دوباره بوق زدم .حالا راننده های دور بر چی تو دلشون به من گفتن بماند ولی این خاصیت بوق هم بعد از چند تا بوق جانانه خاصیتشو از دست داد و من مردم و زنده شدم و گریه کردم و دلم کباب شد تا رسیدم خونه.

تو مهمونی ها هم از اونجایی که دیگه همیشه قبیله ی ما در حال رفت و آمدن و آدمخور دور وبر خودش زیاد میبینه تو جمع اذیت نمیکنه بغل همه هم میره به همه هم میخنده و کلی شاد و شنگول و خوشحاله مگه این که کلا بیخواب و بد اخلاق باشه که تو این حالت دیگه فرقی نداره کجا باشه کولی بازی رو شاخشه.همچین قیافه ی طلبکاری هم میگره که نگو.کلا خیلی طلبکار و قلدره .روم به دیوار اصلااااا به باباش نرفته نهههههههه.

الانا دیگه عاشق حمومه و یه شب در میون حموم میبریمش  و کلی کیف میکنه و میخنده بهترین وقت برای همه جوره باری کردن باهاشه .بعدشم انقدر خوب میخوره و میخوابه که نگو

آها خوردنشو بگم که همچنان بنا بر دستورات پزشکی نه شیر خشک نه شیشه می می مامان همیشه تا شش ماهگی .ولی  همچین غذا خوردن ما رو نگاه میکنه که دلم کباب میشه تا اونجایی که بتونیم جلوش هیچی نمیخوریم.گاهی اوقات هم طاقت نمیارم یه ذره با انگشت میذارم دهنش که همیشه هم شوشو بفهمه غر میزنه میگه نکن ولی آخه نمیشه یه نگاهی میکنه آدم دلش کباب میشه الهی من قربون اون چشمات برم که خوراکی میخواد.البته حریره بادومو شروع کردیم اونم با اصرار زیاد همه شوشو راضی شد یه روز در میون یه بار  همچین هم با اشتها میخوره دلم حال میاد هزار ماشالا به اون شکم کوچولوت تپلوی شکموی من. میمیرم برای اون دهن کوچولوت که مثل جوجه باز میکنی.موقع می می خوردن هم با هیچکی شوخی نداره هر چی باهاش حرف بزنم یا شوشو نازش کنه باهاش حرف بزنه به هیچ جاش حساب نمیکنه محل نمیذاره فقط تو فکر اینه  که بخوره هنوزم همچین با حرص و اشتها میخوره انگار میخوان ازش بگیرن حتی وقتی تو گلوش میپره  طاقت نداره بلندش کنم میزنه زیر گریه .یه بار داشت همچین جور قلب قلب می می میخورد شوشو دیگه هلاک خوردنش بود طاقت نیاورد لپشو یه بووووس گنده کرد.بوس کردن همانا دهن اردوان پر شیر بود شیر از گوشه ی دهنش ریخت بیرون صورت و گردنش شیری شد همچین لب ورچید بغض کرد بقیه ی شیر هم از دهنش ریخت بیرون یه گریه ای شروع کرد که نگو.قهر هم کرده بود دیگه نمیخورد طلبکار.دیگه شوشو انقدر ناراحت شد شدیدا دچار عذاب وجدان شده بود کلی ناز آقا رو کشیدیم تا ساکت شد با چشم اشکبار دوباره شروع به خوردن کرد.برای همین همیشه وقتی شوشو هست آروم دست و پاشو یا سرشو ناز میکنه قربون صدقه ش میره اردوان هم می می میخوره و لابد مثل خر کیف میکنه .واااای عاشق وقتایی هستم که موقع می می خوردن چرت میزنه و تا میخوام بلندش کنم فوری چشماشو باز میکنه و دوباره شروع به خوردن میکنه و دوباره چرت میزنه .دیوونه ی این لحظه هاشم.پستونک هم هر از گاهی از روی سیری و بی حوصلگی میخوره نه این که بشه برای ساکت کردن ازش استفاده کرد تازگی یاد گرفته دستاشو همچین میخوره ملچ مولوچ میکنه که انگار چه مزه ای داره چنان دستشو مشت میکنه لیس میزنه آب از لب و لوچه ش آوویزون میشه که نگو.کلا علاقه ی عجیبی به لیس زدن داره مخصوصا دست .از ترس وسواس گرفتم مرتب دستامو میشورم چون اردوان در هر فرصت ممکن  در حال لیس زدنه منم در حال کیف کردن و چلوندنش.یه حالتی از دست خوریش وقتاییه که شوشو میخواد نی وی ببینه اردوانو میشونه بغل خودش دستشو میگیره اردوان هم فوری انگشت شوشو رو با دست کوچولوش میگیره انگار که داره بلال گاز میزنه به همون حالت افقی لیس میزنه.یه وقتایی که شوشو دستشو بکشه یا بلند بشه بشوره دستاشو آقا همچین بهش بر میخوره که نگو برای همین به نفع شوشو هه که همیشه قبل از تی وی دیدن و اردوان دار ی دستاشو بشوره تا مزاحم اوقات فراغت اردوان نشه.عجیبه زیاد به تی وی علاقه نشون نمیده و از اون بچه ها نیست که توجهش جلب بشه نمیدونم چرا.

اردوان گوگول الانا میشینه ولی خوب خیلی محکم نیست و یهو دیدی سقوط ازاد کرد برای همینم دوربرش همیشه بالش بارونه که اگه سقوط کرد هیچیش نشه . کاملا من و شوشو رو میشناسه و به حرفامون عکس العمل نشون میده .حتی به شعر خوندن دست زدن یا این که از پشت سر صداش کنیم عکس العمل نشون میده.هر چی اسباب بازی بهش بدم طبق معمول تو دهنشه حتی اگه از این خرسی مودارا باشه که از ترس دستش نمیدم.کلا هر چی دستش باشه یه ثانیه دیگه تو دهنشه حتی اگه موس کامی جون باشه.به ضربه زدن روی همه چی با دست خیلی علاقه داره حتی رو کف دست .یهو یه مدت طولانی کف دو تا دستای کومچولوی تپلشو میزنه به کف دست آدم.یه صداهایی هم از خودش در میاره که دیوونه صداهاشم.با این که اکثرا قبیله ی ما عینکی هستن ولی انگار این وسیله ی حیاتی براش جالبه  روبروی صورت باشه روی عینک ضربه میزنه چندین بار هم عینکای منو شوشو توسط اردوان حسابی لیس زده شده تف مالی شده .یه بار اصلا دلم نمیومد از خودم دورش کنم همچین صورتشو چسبونده بود با زبونش شیشیه ی عینک منو لیس میزد که انگار آبنباته .اینم بگم وقتی داره یه چیزی لیس میزنه ازش دور کنیم یا بگیریم انقدر بچه ی خوبیه انقدر بچه ی خوبیه میگه مرسی که نذاشتین لیس بزنم آلودگی و میکروب وارد دهنم بشه .بلهههههه.اصلا یه موقع فکر نکنین فوری بغض میکنه گریه میکنه ها نه بابا اردوان ما اصلاااااا ابداااااا از این عادتا نداره (دماغ دراز ).میونه ش با شوشو از همه بهتره و من همیشه در حال ترکیدن از حسودی هستم همچین دست و با میزنه نفس نفس میزنه بره بغل شوشو که نگو .کلا یه جور دیگه دوستش داره منم البته خیلی از این موضوع خوشحالم اینو از قیافه م وقتی سرشو زیر گردن شوشو قایم میکنه نمیخواد ازش جدا بشه بیاد بغل من میشه فهمید کلی قیافه م از حسوودی از این رو به اون رو میشه .یا وقتایی که شوشو دراز میکشه اردوانو میذاره رو سینه ش میخوابونه.اونوقته که همچین ساکت و آروم و مست میشه که نگو .یعنی من الان باید داد بزنم اعتراض کنم بگم یعنی چی که فقط موقع می می خودن عاشق منه مگه من دستگاه تولید شیر هستم هااااااااااااا.شوشو هم خیلی قشنگ باهاش ارتباط عاطفی برقرار میکنه و اصلا مثل من حرکات هیجانی و صداهای عجیب غریب ذوقانه از خودش ایجاد نمیکنه  شایدم برای همینه که اردوان بغلش یه آرامش خاص داره.خلاصه که درجه ی دوست داشتنش اول شوشو بعد من بعد عموجان بقیه رو دیگه مساویی دوست داره فعلا .اینو من طی تحقیقات فراوان بر روی عکس العملش فهمیدم.یعنی داشته باشین که این بچه پررو همه ی روز با من خوبه بعد تا شوشو رو میبینه شوشو رو نگاه میکنه دست و پا میزنه بره.اگه بدجنسی کنم ندمش بغل شوشو همچین با چشم دنبال میکنه باباشو هی پاهاشو به هم میماله تقلا میکنه که من با همه ی حسادتم روم کم میشه دلم میسوزه زود میدمش بغل شوشو تا کیف کنه .شوشو هم فکر کنم دو تا بال داره در حال پرواز کردنه.ولی دور از شوخی درسته گاهی اوقات یه خورده حسودیم میشه ولی از این رابطه دوست داشتنی و عاشقونه ی این پدر و پسر کیف میکنم و هزاران بار خدا رو شکر میکنم و منم دو تا بال دارم تو آسمونا پرواز میکنم.بغل بقیه هم باشه من و شوشو رو با چشم دنبال میکنه حواسش به ما هست ولی اگه مثلا بغل کس دیگه باشه من و شوشو روبروش باشیم فقط شوشو رو نگاه میکنه .خیلی هم طولانی بشه اقامتش تو بغل دیگران حوصله هم نداشته باشه ما هم هی جلوش رژه بریم محلش نذاریم شروع به غر زدن میکنه اهه اهه میکنه بعد اگه محل نذارن اهه اهه ش بیشتر میشه تا مرحله گریه هم میره بعد تا میاد بغل من یا شوشو ساکت میشه اینجاست که دیگه شیرم صد در صد حلالش.میونه ش با نیلو هم همچین خوب شده .یعنی این نیلو هه قربونش برم که میونه ش با اردوان خوب شده دیگه دوسش داره ولی این تا وقتیه که اردوان روشو زیاد نکنه بغل عمو جان نباشه که دیگه برای نیلو جیگرحکم ج رای م ن ام وس ی داره.

به محکم بغل شدن و بالا بایین انداخته شدن و چلونده شدن هم  عادت داره .هشتاد درصد ساکته بیست درصد هم مال وقتیه که رو مود خوش اخلاقی نباشه.چون هیچکی تو قبیله نیست که اینکارو نکنه همه از خاله ها و دایی و عمو و عمه متخصص اردوان خوری هستن بیشتر از همه هم خود من که یهو جو گیر میشم فکر میکنم عروسکه .خاله مارال هم که قبلنا یه احترامی میذاشت هر وقت میومد خودش میومد بالا اردوان خوری میکرد الان دیگه دستو ر میدن ملودی اردوانو بیار پایین .حالا من اگه بگم باشه یه ده دقیقه دیگه شروع میکنه داد و بیداد که همین الان من طاقت ندارم زود باش دلم تنگ شده.حالا بیست و چهار ساعت هم از اخرین دیدار  نگذشته باشه من باید درک کنم دلش تنگ شده و آب دستمه بذارم زمین اردوانو ببرم خدمت خاله مارال بخورتش که یهو چشم نقطه گوگولیش چپ نشه جوووونم الهی قربون نقطه ش بره خاله.اونم تا حسابی نچلولنتش و صورت خودش از هیجان و صورت اردوان از چلوندن قرمز نشه ول کن نیست الهی من قربون جفتشون برم.

دیگه دیگه .....اگه بخوام هی بنویسم که خیلی طولانی میشه همش میشه خاطرات اردوان گوگول  داری.کلی دیگه باعث سرگرمی همه مون شده مخصوصا من و شوشو که دیگه همه چیزمونه و هنوز هیچی نشده چشم و چراغمون شده.

از دکترشم اصلا خوشش نمیاد و همیشه با وزن گیری و قد گیری و دور سر گیری و معاینه مشکل داشته و داره بچه م.یه کولی بازی اساسی در میاره تو مطب.سر واکسناشم آروم بود تا سوزن رفت تو  همچین با سوز گریه کرد هر دفعه که اشکم در اومد .بعدشم تب میکرد اتقدر بیحال بود و ناله میکرد که من طاقت نداشتم همین جور اشک میریختم.تازه یه موقع فکر نکنین اردوان ما قطره فلج اطفال دوست نداره ها .اصلا صورتش از این که برای یه لحظه ی کوتاه لپاش گرفته بشه قطره تو دهنش ریخته بشه قرمز نمیشه زور هم نمیزنه گریه هم نمیکنه زبونشم اصلا بیرون نمیاره .جالبه شوشو بخواد صدای قلبشو گوش بده ساکته ولی امان از اون روی که دکترش بنده خدا بخواد اینکارو بکنه هی گریه میکنه.خلاصه در کل میونه ش با مراکز درمانی و کارکنانش اصلاااااا خوب نیست.

به اسباب بازیها هم نمیشه گفت همیشه توجه داره نمیشه گفت هم که بیتوجهه.گاهی اوقات میشه یه عروسک الکی رو جلوش بگیرم صدا در بیارم باهاش بازیش بدم یه عالمه توجه میکنه یه موقع هم نه در کل تا حالا به اسباب بازیهای صدا دار توجه نکرده فقط وقتی مانی با تفنگای پر سر و صدا جلوش حرکات نمایشی انجام میده همچین با دقت نگاه میکنه که نگو ولی اگه من همون تفنگه رو دستم بگیرم صداشو در بیارم اون توجهو نمیکنه.توپ کوجولو هم دستش بدم لیس میزنه هیچ کاری باهاش نمیکنه یه بار پاشو گرفتم توپو هم گرفتم جلوی پاش با پای خودش توپه رو شوت کردم کلی خندید ولی چند بار دیگه اینکارو کردم توجه نکرد.نمیدونم چطوری باید یه راهی پیدا کنم تا یه چیزی که همیشه علاقه داره رو پیدا کنم همین جور در حال امتحان کردن هستم.

مامانم خوب قلقشو داره و همیشه پیش مامانم میمونه بهانه نمیگیره حتی اگه مانی و مانلی هم نباشن.منم کارمو شروع کردم و اینجوریه که صبح شیر خورده و تر تمیز تحویل مامانم میدم با شیر اضافی بعد هی مجبورم برم شیر بدم و برگردم.البته چون نزدیکه میتونم برم و بیام ولی واقعا دارم از پا در میام خیلی اینجوری سخته عذای کمکی که شروع بشه یه خورده راحت میشم .بابا حمید و عمو جان هم طبق معمول خیلی هوامو دارن قربونشون برم.بابا حمید دیگه اصلا به دیر اومدن و زود رفتن و هی میرم و میام من کاری نداره.دیگه ببینین چی شده که بابا حمید چند بار گفت میخوای بری زودتر برو اردوان گناه داره.عمو جان هم که امکان نداره روزی باشه از راه میرسه اول نیاد سراغ اردوان.مگه این که ما خونه نباشیم وگرنه خونه ی هر کی تو ساختمون باشیم ما رو رد یابی میکنه. دیگه احسان کم کم داره صداش در میاد میگه از وقتی نیلو و اردوان اومدن ناز من خریدار نداره .وقتی بابا بزرگ فوت کرده بود موقع خاکسپاری زن دایی جون کوچیکه اردوانو نگه داشت.وقتی برگشتم دیدم اردوان و زن دایی جون هر دو تا داغون شده هستن.بس که اردوان گریه کرده بود زن دایی جون هم مرتب راه برده بود و فایده نداشته.منم که خودم حال خوشی نداشتم فقط تونستم بغلش کنم شیر بدم بازم هی ناله میکرد و گریه میکرد.انگار فهمیده بود همه ناراحتن روش اثر گذاشته بود.تو مراسم هم یا پیش خاله جون بود یا زن دایی کوچیکه دو سه بار هم شقایق اومد خونه ی خودمون اردوانو نگه داشت من هی میرفتم پایین میرفتم بالا بهش شیر میدادم همش هم بهانه میگرفت بد خلق بود و خوب نمیخوابید.خلاصه که الهی قربونش برم خیلی اذیت شد اون مدت. الانم که من روزا نیستم تا ساعت چهار .درسته میام و میرم و لی بچه میفهمه که من مدام نیستم برای همین هم بغلی بود بدتر هم شده مدام بغل منه یا شوشو.با مامانم هست تو آغوش ادا در نماره مامانم هم به کاراش میرسه ولی با من هست اصلا تو آغوش نمیمونه.دلم نمیاد باهاش مباره کنم این عادت بغلی بودنشو بگیرم .دلم میخواد هر چی دوست داره برای من و باباش ناز کنه.حالا ایشالا که بزرگتر بشه بهتر بشه خودش بتونه چهار دست و پا بره تو روروئک بره سرش گرم بشه انقدر به فکر بغل نباشه.

یه موقع هایی که خیلی دیگه سرحال باشه باهاش خرف بزنیم برامون او او میکنه یا صداهای عجیب عریب از خودش تولید میکنه بخواد ذوق کنه یه صدای گگگگگگگ از خودش در میاره با تمام وجود.انقدر بامزه میگه که نگو.بیشتر با شوشو  که میذارتش رو زانوش دو تا دستاشو میگیره هی باهاش حرف میزنه اردوان هم از خودش صدا در میاره و او او میکنه .البته اگه من بذارم به قول شوشو بچه دو کلام حرف بزنه زود هیجان بهم دست میده هی بوسش میکنم میچلونمش قربونش میرم که اصلا یادش میره داشت چیکار میکرد ولی وقتی برای خودم اینکارو میکنه دیگه کاری ندارم میذارم ارتباط صوتیشو برقرار کنه.اصلا بدجنس نیستم نهههههه.وقتایی که بابا حمید باشه نمیذاره هیچکی مثل عروسک بگیره بچلونتش و بیشتر مواقع از دست ادمخورا نجاتش میده میگیره بعل خودش اونم همچین موش میشه ساکت بغل بابا حمید به ابراز علاقه از راه دور توجه میکنه که نگو.هنوزم به اون مدل رو دست خوابوندن آقا سعید و پشتشو ماساژ دادن عکس العمل نشون میده و ساکت ولو میشه آقا سعید هم خسته نمیشه یه ساعت هم اردوان رو دستش باشه همین جور بیحرکت و آروم نگهش میداره و اصلا یهو جو گیر نمیشه بچلونتش برای همین بعل آقا سعید هم یه آرامش خاصی داره.من اگه بخوام اینکارو بکنم زود خسته میشم از کت و کول میفتم هی باید تغییر بدم زاویه ی دستمو ولی شوشو و آقا سعید نه. انگار این  اردوان یه قسمت از دست خودشونه و وزنی نداره.تا حالا چند بار هم رفته خونه ی خاله ما هم رفتیم بیرون.البته زود اومدیما .من و شوشو اصولا با کسانی که از تنهایی بیرون رفتن ما حمایت میکنن و اردوانو نگه میدارن روابط دو جانبه ی خوبی داریم یعنی زود برمیگردیم تا پشیمون نشن حالا  شاید اردوان به سوپ خوری و فرنی خوری و سرلاک خوری افتاد بیشتر بمونیم ولی فعلا که می می میخوره نمیشه.

میخواستم از مارال و نی نی عشق منش هم بنویسم که دیگه خیلی طولانی میشه حالا بعدا مینویسم .فقط همینو بگم که از وقتی قنبلی شده و دیگه معلومه داره نی نی میشه بیشتر عاشقش شدم و دیوونه وار انتظارشو میکشم .هر دفعه کلی این جوجه درونو بوس میکنم و قربونش میرم و باهاش حرف میزنم تا دنیا بیاد بگیرم بخورمش.

این دفعه دیگه خیلی نوشتم ببخشید.برای همه تون آرزوی یه دنیا شادی و سلامتی میکنم و دوستتون دارم حتما میام به وبلاگاتون سر میزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط ملودی  |